« خداى به جاى وى سرورى به ما داد « كه دنيا را از پس لرزيدن به سكون آورد .
« گويى امت به روزگار دجال بود « و خداى اين را به جاى آن به وى داد « كه به شاهى و تكلفات آن قيام كرد « و به كار پيكار و تكلفات آن قيام كرد .
« اينكه سپاه و دليران آن را به كار انداختى « آنچه را دشمنان آرزو داشته بودند باطل كرد « سپاهى را به كار مىگيرى كه دير باز قرين توفيق بوده « و كمتر سپاهى همانند آن كار كرده . » وليد بن عبيد بحترى در بارهء خلع مستعين و ستايش معتز گويد :
« آيا به دلدار خبر رسيده كه تاريكى برفت « و زندگى آسانى گرفت .
« ما عاريه را با نكوهش « پس گرفتيم و حق به حقدار رسيد « از اين روزگار ، و حادثات آن در شگفتم « و روزگار ، همه حادثات و شگفتيهاست .
« گاو وحشى كى آرزو مىكرد كه تاج به دو رسد « يا سر بندهاى آن را بر او افكنند ! « چگونه غاصبى به دعوى حق خلافت برخاست « در صورتى كه خويشاوندانش « وارث پيمبر بودند ، نه او .
« منبر سمت شرقى وقتى كه گاوى غبغب انداخته
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 6235
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٦٢٣٥