خالد بن سعد برادر عبد اللّه بن سعد برخاست و گفت : اگر مىدانستم كشتن من خودم را مرا از اين گناه عظيم نجات مىداد و خداى من از من راضى مىشد من خودم را مىكشتم .
و من همهء حاضرين را گواه مىگيرم كه آنچه امروز مالك هستم به غير از اسلحهء جنگ تمام وقف بر مسلمين [ باشد ] كه با اين فاسقين جهاد نمايند .
ابو المعتمر كنانى برخاست نيز همين مطلب را گفت .
سليمان گفت : كفايت مىكند ، هركس مىخواهد چيزى وقف كند آنها را نزد عبد اللّه بن وال تيمى بسپارد تا آنكه در موقعش تهىدستان را تجهيز نمائيم .
و سليمان نوشت به شيعهء مدائن كه رئيس آنها سعد بن حذيفهء يمانى بود و شيعهء بصره كه رئيس آنها مثنّى بن مخرّبه عبدى بود هر دو جواب مساعد نوشتند
هامش
- و سلالهء او و عصارهء او و پارهء تنش كشته شد ، انصاف خواست و به او عطا نشد ، فاسقان او را هدف تير و آماج نيزه نمودند و به او تاختند و انصاف را كنار نهادند ، هلا نهضت كنيد كه پروردگار شما بر شما خشم كرده و چشم از زن و فرزند بپوشيد تا خدا راضى شود ، به خدا ؛ گمان ندارم راضى گردد تا با كسانى كه او را كشتند پيكار كنيد ، از مرگ نهراسيد ، زيرا هركه از مرگ بهراسد خوار شود و پيرو بنى اسرائيل گرديد كه پيغمبرشان به آنها فرمود : « شما به خود ظلم كرديد كه گوساله پرستيديد به آفرينندهء خود برگرديد و خود را بكشيد » و انكار كردند و زانو زدند و گردن كشيدند ، چون دانستند كه جز قتل از اين گناه بزرگ نجاتى ندارند ، اگر شما را به مانند آنها بخوانند چگونه باشيد ، شمشيرها را تيز كنيد و پيكان بر سنان بزنيد و آنچه توانيد ساز و برگ براى دشمن آماده سازيد تا بسيج فرا رسد » .