چه حالتى داشت حسين كه همچو برادرى از دستش مىرود ، اين دو ، دو سيّد جوانان بهشت و دو گوشوار عرش مجيد ، دو پروردهء آغوش بتول و دوش
هامش
- زيرا خداى تبارك و تعالى مىفرمايد : « اى كسانى كه ايمان آوردهايد ، تا به شما اجازه ندادهاند به خانهء پيغمبر وارد نشويد » و تو بدون اجازهء پيغمبر ، مردانى را به خانهء او راه دادى . خداى عزّ و جلّ فرمايد : « اى كسانى كه ايمان آوردهايد ، آواز خود را از آواز پيغمبر بلندتر نكنيد » درصورتىكه به جان خودم سوگند كه تو به خاطر پدرت و فاروقش ( عمر ) بغل گوش به پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله كلنگها زدى ، با آنكه خداى عزّ و جلّ فرمايد : « كسانى كه نزد رسول خدا صداى خود را فرو مىكشند ، آنهايند كه خدا دلهايشان را به تقوا آزمايش كرده است » ، به جانم سوگند كه پدرت و فاروقش براى آنكه خود را به آن حضرت نزديك سازند او را آزار دادند و آن حقّى را كه خدا با زبان پيغمبرش به آنها امر كرده بود ، رعايت نكردند ، زيرا خدا مقرّر فرمود كه آنچه نسبت به مؤمنين در حال زنده بودنشان حرام است در حال مرده بودن آنها هم حرامست ، به خدا اى عايشه ، اگر دفن كردن حسن نزد پدرش ؛ رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله كه تو آن را نمىخواهى ، از نظر ما خدا آن را جايز كرده بود ، مىفهميدى كه او بر خلاف ميل تو در آنجا دفن مىشد ( ولى افسوس كه كلنگ زدن نزد گوش پيغمبر از نظر ما جايز نيست ) . سپس محمّد بن حنفيّه رشتهء سخن بدست گرفت و فرمود : اى عايشه ! يك روز بر استر مىنشينى و يك روز ( در جنگ جمل ) بر شتر مىنشينى ؟ ! تو به علّت دشمنى و عداوتى كه با بنى هاشم دارى ، نه مالك نفس خودت هستى و نه در زمين قرار مىگيرى ، ( در صورتى كه خدا مىفرمايد : « نفس به بدى فرمان مىدهد » و به زنان پيغمبر مىفرمايد : در خانهء خود بنشينيد ) . - تا آنجا كه - عائشه به امام حسين عليه السّلام گفت : فرزند خود را دور كنيد و ببريدش كه شما مردمى عداوت جوئيد ، پس حسين عليه السّلام به جانب قبر مادرش رفت و جنازهء برادر را در بقيع دفن كرد » .