رسول ، با هم بزرگ شده ، شش ماه ميان آنها بود ، آنقدر علاقه داشتند باهم نزد جدّ بزرگوار و پدر عالى مقدار و مادر والاتبار مىرفتند ، از اين غريبتر ؛ با هم تشنه مىشدند و باهم به خواب مىرفتند .
در آن وقت احوال برادر را مىپرسد : چگونه هستى و خود را مىبينى ( ؟ ) مىفرمايد برادر را : جگرم را در طشت ديدى ، خود را مىبينم در اوّل روز از روزهاى آخرت و آخر روز از روزهاى دنيا .
مىفرمايد : اى برادر اگر چه بر جدّ و پدر و مادر وارد مىشوم ولى فراق تو بسيار بر من سخت است ! .
پس حسين چه كند كه به فراق آنها مبتلا بود ؛ به فراق اين برادر هم مبتلا مىشود ؟ !
دست برادر در دستش ، يكدفعه ديد دستش را فشار داد ، آن وقتى بود كه نگاهش به ملك موت افتاد ! .
چه بر آن مظلوم گذشت كه برادر مسموم را در قبر خوابانيد و بر سر قبر نشست و شروع به ندبه نمود و فرمود :
أ أدّهن رأسي أم أطيب محاسني * و رأسك معفور و أنت سليب
و ليس حريبا من اصيب بماله * و لكن من وارى أخاه حريب
فلا زلت أبكي ما تغنّت حمامة * عليك و ما هبت صبا و جنوب « 1 »
هامش
( 1 ) - جاء مثله في البحار ( 44 / 160 ) نقلا عن مناقب السّاروي ( 4 / 45 ) .