قدمها ؟ ! ! .
آن حضرت نشسته معاويه بر منبر سبّ پدرش مىكرد ، تو را به خدا از كشته شدن بدتر نيست ؟ ! نهايت حلم امام بود . خيلى از شيعيان نمىتوانستند تحمّل نمايند .
شيعيان پدرش را مىكشتند . زياد [ بن سميّه ] در كوفه خانهء يكى از شيعيانش را خراب كرده بود ، آمد به آن حضرت پناهنده شد ، حضرت به او نوشت : از حسن بن على ، به زياد بن سميّه - برحسب حديث پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله كه ممكن نبود او را به ابى سفيان نسبت كند - : من او را پناه دادهام ، بايد به او كار نداشته باشى - زيرا كه معاويه در مصالحه شرط كرده بود - .
آن زنازاده نوشت : از زياد بن ابى سفيان به حسن بن فاطمه ، اگر اين شخص را در ميان پوست و گوشت خود جا داده [ باشى ] دست از او بر نمىدارم ! .
هامش
- خداست بر امّت ، امرش امر من است ، و قولش قول من ، هركسى او را پيروى كند از من است و هركه وى را نافرمانى كند از من نيست ، و چون او را ديدم به يادم آمد آنچه اهانت پس از من بيند و كار تا آنجا كشد كه با زهر ستم و عدوانش وى را به قتل رسانند ، در اين حال فرشتگان هفت آسمان بر مرگ او بگريند و هر چيز حتّى پرندهء هوا و ماهيان دريا بر او سرشك غم جارى سازند ، ديدهء كسى كه بر او بگريد در آن روز كه ديدگان نابينا است كور نباشد ، و هركه بر او محزون شود در آن روز كه دلها همه محزون است روى حزن نبيند ، و هركه در [ قبرستان ] بقيع او را زيارت كند روزى كه همهء قدمها بلرزد قدمش بر صراط ثابت بماند » . ( امالى صدوق رحمه اللّه : مجلس 24 ، ح 2 )