تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مواعظ ( فارسى ) — صفحة 338

مساهمون:

ص٣٣٨
هامش
- و مادرم داورى كن . عمر بن خطّاب او را ديد و گفت : چرا بمادرت نفرين مىكنى ؟ ! جوان گفت : او نه ماه مرا در شكم خود داشته ، دو سال نيز شير داده است حالا كه بزرگ شده‌ام و چپ و راست را مىشناسم و خوب و بد را تشخيص مىدهم ، مرا از خود دور كرده مىگويد : تو فرزند من نيستى ! . عمر رو به زن كرد و گفت : اين جوان چه مىگويد ؟ زن گفت : به خدا قسم اين جوان را نمىشناسم و نمىدانم از چه خانواده‌ايست ، او دروغ مىگويد و مىخواهد مرا رسوا سازد . من دخترى از قريشم و تاكنون ازدواج نكرده و باكره‌ام . عمر گفت : بر ادّعاى خود گواه دارى ؟ زن گفت : آرى ؛ برادران عشيره‌اى من بر اين امر گواهند . - چهل نفر پيش آمدند و گواهى دادند كه اين جوان دروغ مىگويد ، مىخواهد اين زن را در قبيله‌اش رسوا كند ، اين دخترى از قريش است و هنوز ازدواج نكرده و باكره است . عمر گفت : جوان را به زندان ببريد تا از گواهان بازپرسى به عمل آورم ، اگر شهادتشان درست بود ، جوان را حد افترا ( نسبت زنا ) بزنم . او را به طرف زندان بردند . على عليه السّلام در راه آنان را ديد . جوان فرياد زد : - اى پسر عمّ پيغمبر ، من جوانى مظلومم و گفتگوى خود با عمر را گفت . على عليه السّلام گفت : او را برگردانيد . او را برگرداندند . عمر گفت : چرا او را برگردانديد ؟ ! گفتند : على دستور داد او را نزد تو برگردانيم و تو خود گفته‌اى در هيچ كارى با على مخالفت نكنيد . در اين گفتگو بودند كه على عليه السّلام وارد شد . مادر جوان را حاضر كردند ، على عليه السّلام به جوان گفت : چه مىگوئى ! ؟ او مطلب خود را بازگفت . على عليه السّلام از عمر اجازه داورى خواست . عمر گفت چگونه اجازه ندهم ، در صورتى كه پيغمبر مىگفت : « داناترين شما على است » . على عليه السّلام رو به زن كرد و گفت : شاهد دارى ؟ . زن چهل گواه خود را خواست ، آنان شهادت خود را بازگفتند . على عليه السّلام به زن گفت : سرپرست دارى ! زن گفت : اينان برادران قبيلگى -