هامش
-الْإِيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا »پس حضرت فرمود : به تحقيق خداوند تو را هدايت فرمود - پس سه مرتبه فرمود : خدايا او را هدايت فرما ؛ - اى فرزندم از هرچه مىخواهى پرسش نما ، پس عرض كردم : همانا پدر و مادر و خانوادهء من بر دين مسيحيّت هستند و مادرم نابينا است و زندگى من با آنهاست و در ظرفهاى ايشان غذا مىخورم ، حضرت فرمود : آيا گوشت خوك مىخورند ؟
عرض كردم نه ، حتّى دست خود را به گوشت خوك نمىآلايند ، فرمود : باكى نيست ، مادر خود را مواظبت كن و بر او نيكى نما و هنگامى كه از دنيا رفت او را به ديگرى وامگذار و خود متصدّى امر ( غسل و كفن و دفن ) او باش ، و كسى را از اين امر خبر مكن كه نزد من آمدى ؛ تا آنكه در منى نزد من آيى به خواست خداوند . گفت در منى خدمت صادق عليه السّلام رسيدم در حالى كه مردم اطراف او نشسته بودند گويا آن حضرت معلّم كودكان است ، هركدام سؤالى از حضرت مىنمودند ، پس چون ( از مسافرت مراجعت كردم ) وارد كوفه شدم نسبت بمادرم مهربانى بيشترى نمودم و خودم شخصا او را طعام مىدادم و جامه و سر او را تنظيف مىنمودم و خدمت وى مىكردم ، پس مادرم ( روزى ) به من گفت : اى فرزندم آن زمان كه به دين من بودى چنين رفتار نمىنمودى ، پس چيست علّت اين لطف و مهربانى فوقالعادهاى كه از تو مىبينم ، از زمانى كه دين خود را ترك نموده و دين مقدّس اسلام را پذيرفتهاى ، پس گفتم : مردى از فرزندان پيغمبر ما مرا به اين مهربانى با مادر امر فرمود ، سپس مادرم به من گفت : اين مرد بايد پيغمبر باشد ، گفتم : نه چنين است ، بلكه او فرزند پيغمبر است ، پس مادرم گفت : اى فرزندم ، اين شخص پيغمبر است ؛ زيرا اينها سفارشات پيمبران خداست ، پس گفتم : اى مادر ، بعد از پيغمبر ما پيغمبرى نخواهد آمد و او فرزند پيغمبر است ، پس مادرم گفت : فرزندم ، دين تو بهترين دين -