* * - عن زكريّا بن إبراهيم قال : كنت نصرانيّا فأسلمت و حججت فدخلت على أبي عبد اللّه عليه السّلام فقلت : إنّي كنت على النّصرانيّة و إنّي أسلمت ، فقال : و أيّ شيء رأيت في الإسلام ؟ قلت : قول اللّه عزّ و جلّ :
« ما كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتابُ وَ لَا الْإِيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشاءُ »
« 1 » فقال : لقد هداك اللّه ، ثمّ قال : اللّهمّ اهده - ثلاثا - سل عمّا
هامش
- ذمّى گفت : پس شما راه كوفه را واگذاشتيد ( يعنى از راه كوفه صرفنظر كرده و به اين راه با من آمدى ) ، حضرت به او فرمود : دانستم ( كه راه كوفه را واگذاشتم ) ، ذمّى گفت : پس چرا از راه مقصد خود منصرف شده و با من آمدى با اينكه مىدانستى ؟ حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام به او فرمود : اين عمل و رفتار من به جهت آن بود كه چون از كمال خوشرفتارى با همسفر و رفيق راه آن است كه انسان همسفر خود را در وقت جدائى مقدارى مشايعت نمايد ( و با او برود ) و به چنين عمل ، پيامبرمان ما را امر فرموده است . پس ذمّى به حضرت گفت : پيغمبر چنين فرمود ؟
حضرت فرمود : آرى ، ذمّى عرض كرد : البتّه هركس كه پيروى او نموده ( و به دين او گرويده ) به جهت افعال كريمه و خصال پسنديدهء آن حضرت است كه متابعت از وى نموده ، پس من تو را شاهد و گواه مىگيرم كه من بر دين تو هستم ، و آن ذمّى از مقصد خود صرفنظر كرد و با أمير المؤمنين عليه السّلام به كوفه رفت و چون حضرت را شناخت اسلام آورد .
( 1 ) - الشّورى : 52 . : « تو نمىدانستى كه كتاب و ايمان چيست ؛ و ليكن ما آن را نورى ساختيم كه بدان هركه را از بندگان خويش بخواهيم راه نماييم [ و هرآينه تو به راهى راست راه مىنمايى ] » . در علّت استناد وى به آيهء مذكور گويند : « گويا زكريّا ( راوى ) از آيهء شريفه و تاريخ پيغمبر اسلام چنين استفاده كرده كه مردى كه به مكتب و مدرسهاى نرفته و در برابر هيچ معلّمى زانو نزده است ، با ملاحظهء دين كامل و قرآن -