تخطي إلى المحتوى الرئيسي

در آمدى بر تاريخ قرآن ( فارسى ) — صفحة 273

مساهمون:

ص٢٧٣
مسلمانان ، بوداييان و ديگران همه تا آن‌جا كه انسان‌ها را برخوردار از « تجربه‌اى - كما بيش دلخواه - از زندگى به عنوان يك كل » مىگردانند ، همه حقيقى و حقانىاند . تا آن‌جا كه از اين‌گونه مشاهدات برمىآيد ، هيچ‌يك از نظام‌هاى بزرگ به طرز محسوسى فروتر يا فراتر از ديگرى نيست . بنابراين هريك از آنها صادق يا حقيقى است . به ويژه قرآن ، به اين معنى ، صادق [ و برخوردار از حقيقت و حقانيت ] است . اين واقعيت كه مفهوم قرآنى وحدانيت خداوند با مفهوم مسيحى وحدانيت او متعارض مىنمايد ، بدين معنى نيست كه يكى از اين دو نظام باطل [ و بيراه ] است ، و حتى بدين معنى هم نيست كه يكى از اين دو مفهوم ناحق [ و نادرست ] است . هريك از دو مفهوم از آن‌جا صادق است كه بخشى از نظامى است كه صادق [ / حقيقى و حقانى ] است . در اين مورد هم كه به نظر مىرسد بعضى مفاهيم در يك نظام با تعاليم مقبول علمى تعارض دارد - يا از آن‌جا كه امرى عينى است ممكن است با حقايق تاريخى برخورد داشته باشد - اين تعارض براى پيروان آن نظام ، مسائل و مشكلاتى به بارمىآورد ، ولى اين امر اثبات نمىكند كه آن نظام به عنوان يك كل به‌هم‌پيوسته ، از نظام‌هاى ديگر فروتر است . فىالمثل مىتوان گفت تصريح قرآن به اين كه يهوديان حضرت عيسى ( ع ) را نكشتند ، ثابت نمىكند كه نظام قرآنى ، به عنوان يك كل ، فروتر از مسيحيت است ، حتى با قبول اين فرض كه تصليب [ عيسى - ع - ] يك واقعيت عينى است . حال بايد ديد وقتى محقق غيرمسلمان نظام عقيدتى قرآنى را مطالعه مىكند ، چه بايد بكند ؟ او دربند مسئلهء حقيقت نهايى يا واپسين حقيقت نيست ، چراكه ، چنان‌كه اشاره شد ، در اين باب قطع و يقينى [ اثبات‌پذير و همه‌پسند ] براى انسان قابل حصول نيست ، او حقيقت نظام عقيدتى قرآنى را به معناى نسبىاى كه در سطور پيشين توضيح داديم ، استنباط مىكند . بارى ، او به ملاحظهء اين عقايد و انديشه‌ها در ربط و پيوندشان با يكديگر ، و سير و تحوّلشان در طى اعصار و قرون ، و جايگاهشان در حيات جامعه ، و موضوعاتى از اين دست ، تعلق‌خاطر مىيابد ، و نيز مىكوشد كه انديشه‌ها و نتيجه‌گيرىهايش را به زبانى « خنثى » يا بىطرف بيان كند ، به طورى كه نه حقيقت يا صدق آن انديشه‌ها و عقايد را به معناى نسبىاى كه دارند ، انكار كند ، نه بىمحابا حقيقت نهايى