فرد مسلمان . علاوه بر اين ، ما مىدانيم كه بعضى از اينگونه تجارب ، واقعا و عملا براى مسيحيان و مسلمانان حاصل شده است . درعينحال ، ما حتى معيارى كه تقريبا عينى باشد ، براى پىبردن به اينكه تجربهء چهكسى از حيات غنىتر و عميقتر است ، نداريم .
يكى از آثارى كه پژوهش يك دين - غير از دينى كه در آن به بار آمده - بر پژوهشگر مىنهد اين است كه در او تلقّى يا رهيافت پختهتر پديد آورد . فىالمثل سادهدلانه ارزش ظاهرى و معناى سطحى كلمات را نمىپذيرد . اكنون در مىيابد كه عباراتى نظير « كلام قديم / نامخلوق الهى » يا « فيض روح القدس » به معناى چيزهاى سادهاى نيست ، فىالمثل نظير اينكه عبارت « آن درختان » ، اشاره به اشيايى در انتهاى يك باغ دارد . بلكه به اين درك و دريافت رسيده است كه عمدتا با حقايقى سروكار دارد كه به « تجربهء انسان از حيات به عنوان يك كلّ » ربط مىيابد ، و [ پىمىبرد كه ] زبان فقط مىتواند به طرزى ناقص و مبهم به آن اشاره كند . پژوهشگر ، از اين نظرگاه و الا ، مىتواند هم مسيحى و هم مسلمان را دلبسته به حقايق فرازبانى واحدى بنگرد . اگرچه هريك از آنان نظام انديشگى و عقيدتى و زبان خاص خويش را براى بهترين شيوهء معاملهء ممكن در زندگى عملىاش با اين حقايق ، به كار مىبرد . محقق مىتواند اين نكته را هم ملاحظه كند كه هر دوى اين نظامها براى كسانى كه در جامعهء مبتنى بر آن نظام بارآمدهاند ، كارا است ؛ و خوشبختانه او نبايد تصميم بگيرد [ يا نظر بدهد ] كه كدام كاراتر است ، زيرا در زندگى عملىاش او بايد - احتمالا به شيوهاى سنجيده - از مجموعهاى از عقايد و آرا كه در حوزهء آنها بارآمده است ، استفاده كند .
از آنچه گفتيم برمىآيد كه حقيقت يا صدق را نبايد متعلق به گزارههاى جداگانه يا تك افتادهء يك كتاب دانست ، بلكه مربوط به كل نظام عقيدتى عينيت يافته در حيات يك جامعه . بنابراين هيچ نظرگاه غيرمتعهدى وجود ندارد كه از آنجا بتوان به طرزى عينى ، مجموعههاى مختلف عقايد و انديشه را ديد و سنجيد . تنها سنجش ممكن مربوط به تصميم به ترك جامعهء خود و پيوستن به جامعهء ديگر است . درهرحال ، چنين تصميمى سطح نسبتا سادهدلانهاى دارد . در سطح پيشرفتهتر يا فرهيختهتر كه محقق پيشگفته از آن برخوردار است ، او چنين مىبيند كه نظامهاى عقيدتى مقبول يهوديان ، مسيحيان ،
در آمدى بر تاريخ قرآن ( فارسى ) — صفحة 272
مساهمون: ريچارد بل
ص٢٧٢