غافقى شمشير بر پهلوش همى زدند تا بكشتندش . و زنش نايله [ 266 b ] خويشتن بر وى افگنده بود تا دستش بيرون افگندند .
پس چون عثمان را بكشتند ، غوغا آهنگ بيت المال كردند . و دو غراره درم بود همه را غارت كردند . [ نخستين كسى غافقى از سراى بيرون آمد و بانگ كرد يا طلحه قد قتلنا ابن عفّان ، گفتا : اى طلحه ، پسر عفّان را كشتيم . مردمان را بدين سخن درست شد كه طلحه اندر آن كار بود . و غافقى خواست كه طلحه را پيش مردمان زشت كند . و على و زبير و سعد و سعيد هر كسى به خانهء خويش بودند و هيچ كس بدين خبر شادى نكرد مگر عمرو بن العاص ، گفت : من داغ اندر آتش نهادم او را و همه جهان را بر وى آغاليدم ، و من آن كسم كه چون ريش بخارم خون آرم . ] و اين غوغاى حرب روز [ آدينه ] هجدهم ذى الحجّه بود به سال سى و پنج از هجرت ، و مدد سپاه كوفه به دو منزلى مدينه رسيده بودند و مدد شام به ربذه فرود آمده بودند ، و مدد مصر و بصره نيز آمده بودند . چون خبر كشتن عثمان بديشان رسيد هم از آنجا باز گشتند .
و چنين گويند كه آن روز كه عثمان كشته شد از عمرش هشتاد و دو سال رفته بود و گروهى گويند نود سال . و نماز ديگر كشته شد و شب آنجا بماند . و ديگر روز خواستند كه بر گيرند ، عبد الرّحمن بن عديس مهتر مصريان بود بيامد و گفت : ما نهليم كه او را به گورستان مسلمانان برند كه او نه مسلمان بود . [ و مردمان مدينه ، انصاريان ، با او يار بودند . پس ] سه روز افگنده بود و تباه شده . [ و مردى بود ، نام او عمير بن ضابى ، بيامد ، عمودى داشت ، پاى عثمان بگرفت و عمود بر پهلوى او همى زد تا پهلوهاش بشكست . پس سه روز ببود . ] حكيم بن حزام و جبير بن مطعم سوى على آمدند و خواهش كردند تا او از ايشان دستورى خواهد . على حسن را بفرستاد و عبد الرّحمن را و بزرگان ايشان را خواهش كرد تا بگذارند كه او را ببرند . پس دستورى دادند .
[ هر چند اندر مدينه گشتند ، كس جنازه نداد . از آن درهاى سرايش درى
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 603
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٦٠٣