تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 590

مساهمون:

ص٥٩٠
و چون سال سى و دو اندر آمد ، هر چه از مرو از آن سوى بود چون مرو الرّود و طالقان و پارياب و گوزگانان تا بلخ ، آن شهرها كه احنف بن قيس گشاده بود تا به گاه عمر باز ايستاده بودند ، عبد الله بن عامر احنف را از نشابور بفرستاد با چهار هزار مرد تا آن همه را بگرفت و تا بلخ برفت ، و هر جايى خليفتى به پاى كرد و به نشابور باز گشت . و عبد الله بن عامر نامه كرد به عثمان كه بر دست من چندان شهرها گشاده شد كه هرگز چندين فتح نبوده است ، مرا دستورى ده تا باز آيم و به شكر اين فتحها حجّ كنم . عثمان دستورى دادش . عبد الله قيس بن الهيثم را بر نشابور خليفت كرد ، و احنف را بر مرو تا بلخ و گوزگانان ، و خليد بن عبد الله الحنفى بر هرات و بادغيس و تا حدّ غور و خراسان بديشان سپرد و خود از نشابور احرام گرفت [ و برفت ] . و ميان قومش و گرگان كوهى است و اندر آن كوه ديههاى بسيار است و آن كوه را كوه قارن خوانند ، و مهتر آن ديهها را نام قارن بود ، و اين قارن مرزبان آن كوه بود . [ چون ] عبد الله برفت ، قارن با سپاه بسيار روى به نشابور نهاد . و با قيس بن الهيثم مردى بود نامش عبد الله خازم ، مردى مبارز و دلير بود . قيس او را گفت : چه كنيم ، ما را با اين سپاه كه همى آيد طاقت نيست . گفت : تو بر خيز و برو از پس عبد الله بن عامر تا سپاه خواهى ، و من با اين سپاه به نشابور به حصار همى باشم تا تو سپاه آرى . و بدين آن خواست كه قيس برود تا اگر فتح بود نام او را بود . پس قيس او را بر سپاه خليفت كرد و خود از پس عبد الله بن عامر برفت . و قارن سپاه به در نشابور آورد . عبد الله بن خازم همه سپاه خويش را بفرمود تا هر كسى يك فتيله بر سر سنان نيزه [ 264 b ] بست با روغن ، و چون شب اندر آمد از حصار بيرون آمد با سپاه ، و يك فرسنگ برفت . آنگاه بفرمود تا آن فتيله ها بر افروختند و روى به سپاه قارن نهاد . چون سپاه قارون بديدند پنداشتند كه ايشان را از جايى مدد آمده است و آن شمعها پيش ايشان است . قارن سپاه را گفت برنشينيد . گفتند چون برنشينيم كه لشكر همه جهان آمدند ، و آن هر شمعى پيش سرهنگى است ، بنگر تا هر سرهنگى چند مرد دارد . و لشكر قارن را دل از جاى بشد و روى باز پس نهادند . و