تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 587

مساهمون:

ص٥٨٧
ميان وى و معاويه لجاج رفت ، و بدين سبب معاويه عثمان را نامه كرد و از بو ذر گله كرد و گفت دستورى ده تا او را بكشم . عثمان جواب داد كه ترسم كه تو از آن كسها باشى كه فتنه بر اين امّت بر انگيزى ، ترا با بو ذر كار نيست . اگر با وى صحبت توانى كردن و الَّا او را اشترى ده و نفقه تا به مدينه باز آيد . معاويه بو ذر را گفت امير المؤمنين ترا همى خواند . و او را اشتر و نفقه [ داد ] ، نستد و پياده برفت از شام و به مدينه آمد . پس كعب الاحبار به نزديك عثمان نشسته بود . و بو ذر اندر آمد و سلام كرد . عثمان او را نزديك كرد و از راه بپرسيد . گفت : يا باذر ، بر من آن است كه حقّ خداى عزّ و جل از مسلمانان بستانم ، نتوانم گفتن مردمان را كه خواستهء خويشتن را نگاه مداريد يا به ستم صدقه دهيد ، بر من اين واجب نيست . بو ذر گفت : اين بر تو واجب است كه من از پيغمبر عليه السّلام شنيدم كه فرمود : * ( امرت بمكارم الأخلاق ، ) * و اين صدقه دادن است و درويشان را نگريدن . اين در همه دين هست زيرا كه بايد فرمودن . كعب الاحبار گفت به همه كتابها و دينها ايدون است كه هر كه فريضه گزارد بر وى چيز ديگر واجب نيست . بو ذر عصايى داشت بر سر كعب زد و بشكست و خون روان شد ، و گفت : اى جهود ، تا كى به كار مسلمانان سخن گويى . كعب بر خاست و با وى پيش عثمان به زانو بنشست . [ و قصاص خواست ] . عثمان گفت : هست ترا اين قصاص و ليكن مرا بخش . گفت بخشيدم ، و بيرون شد . عثمان بو ذر را پند داد و گفت : لختى اين زبان كوتاه كن و با مردمان احتمال كن . بو ذر گفت : مرا دستورى ده تا از ميان مردمان بيرون شوم كه من با مردمان اين زمانه زندگانى نتوانم كردن . عثمان گفت : كجا خواهى ؟ گفت ، به ربذه شوم كه پيغمبر عليه السّلام مرا گفت بو ذر تنها زيد و تنها ميرد ، و روز قيامت تنها از گور بر خيزد . بو ذر برفت و به ربذه شد ، و عثمان او را لختى اشتر داد و گوسپند داد . [ 264 a ] و او به ربذه اندر همى بود ، منزلى است اندر باديه . و پس سال سى و يك اندر آمد . و از خبرهاى مشهور بدين سال اندر غزو ذات الصوار بود مسلمانان را با روميان حربى بزرگ بود .