بدان شهر خويش شدند كه ولايت او بود ، و آن سپاه از توج بپراگندند از آنجا كه گرد آمده بودند و هر كسى با شهر خويش شدند و تدبيرهاشان بشكست ، و آن ايشان را همچون هزيمتى بود . و اين مجاشع بن مسعود امير توج و آن بشاوور به شيراز بازگشت ، و لختى سپاه به توج بماند . مجاشع با سپاه خويش از بشابور تاختن كرد و آن همه را بشكست و خواستهء آن ديار غنيمت كرد . و اين مجاشع برادر بو عبيدة بن مسعود بود ، آنكه او به روز حرب وقعة الجسر زير پاى پيل سپيد كشته شد و آن شهرهاى پارس همه شهر توج و شهر اصطخر گشاده بود .
العلاء بن الحضرمى آنگاه كه با سپاه به دريا اندر از بحرين بيامده بود بىفرمان عمر رضى الله عنه و باز آن هر دو شهر مرتد شده بودند . پس مجاشع اين توج بگشاد و خواسته به ميان مسلمانان قسمت كرد و خمس سوى عمر فرستاد و بشارت فتح .
و عثمان بن ابى العاص با سپاه خويش به اصطخر شد و سپاه اصطخر پيش وى آمد به شهرى ، نام وى گور و به تازى جور نويسند ، و اين آن شهر است كه گلاب پارسى جورى از آنجا آرند . عثمان با ايشان حرب كرد و ايشان را هزيمت كرد و به در اصطخر آمد و شهر به حصار گرفت و باز با ايشان صلح كرد و شهر بگشاد ، و خبر فتح و غنيمت سوى عمر فرستاد . و حكم بن [ ابى ] العاص برادر عثمان بن [ ابى ] العاص روى به شيراز نهاد . و شهرك پيش باز آمد از توج . و با او سپاهى بسيار از عجم همه به سلاح اندر ، چنان كه جز چشم هيچ چيز از آهن پيدا نبود . و با حكم سپاهى بسيار بود از پيران و وجوه و مهتران عرب ، و مهتران و مبارزان بيشتر با او بودند چون عبيد الله بن معمر التميمى و شبل بن معبد البجلى و جارود العبدى و ابو صفره پدر مهلب ، و با سپاه شهرك برابر آمدند ، و آفتاب بر ايشان تافت بدان آهنهاى روشن . و از آنجا روشنايى آفتاب بر لشكر مسلمانان افتاد ، خواست كه چشمهاى مسلمانان بسوزد از بسيارى آهن كه اندر لشكر شهرك بود ، و حرب كردند . پس لشكر شهرك هزيمت شد و مسلمانان كشتن بسيار كردند . و حكم به دست خويش شهرك و پسرش را بكشت . و مردى از عجم با شهرك بود نام او آذربيان ، او با خيل خويش به زينهار حكم آمد . و سپاه
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 543
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٥٤٣