عمر رضى الله عنه فرستاد . و بدان خواسته اندر يكى سفط بود پر گوهر آگنده ، آن را نجنبانيد و همچنان بر دست رسول سوى عمر فرستاد تا عمر را باشد خاصه .
چون رسول بيامد ، عمر را يافت اندر مزگت ، خوان نهاده و مردمان را نان همى داد . و عمر رضى الله عنه هر روزى از بيت المال اشترى بكشتى و به مزگت اندر خوان بنهادى و درويشان را و غريبان را و رهگذريان را دادى . اين رسول بيامد و پيش عمر بيستاد . عمر رضى الله عنه پنداشت كه او غريب است و به طلب طعام آمده است . او را گفتا بنشين و چيزى بخور . و عمر به مزگت مردمان را طعام دادى و خود طعام در خانه با عيال خويش خوردى . چون مردمان طعام بخوردند ، عمر به خانه شد ، و اين مرد از پس او همى شد . او را گفت : اندر آى . آن مرد اندر رفت .
عمر را يك بساط بود از ليف كه بر آن نشستى چون به خانه شدى ، آن را در زير آن مرد افگند و خود بر زمين نشست و طعام پيش خواست . و زن عمر امّ كلثوم بود دختر علىّ بن ابى طالب رضى الله عنهم . پس امّ كلثوم لختى نان جوين پيش عمر آورد و قدرى روغن زيت و لختى نمك درشت . عمر گفتا چيزى نپختى . گفتا چه پزم كه مرا جامه نيست كه اندر پوشم . و جامهء امّ كلثوم دريده بود . عمر رضى الله عنه با او مزاح كرد و گفت : ترا جامه [ چه ] بايد ، ترا آن بس كه دختر على بن ابى طالب باشى و زن عمر بن الخطَّاب ، و فاطمه ترا مادر بود و جدّت پيغمبر خداى بود عليه السّلام ، جامه را چه كنى و چيزى كه بخورى اين دو سه روز چنان كه باشد بگذرد ، غم آن جهان بايد خوردن چنان كه پيغمبر عليه السّلام كردى . پس رسول را گفت : بسم الله ، بخور كه اگر امّ كلثوم از ما خشنود بودى كار طعام ما بهتر از اين بودى . پس چون نان بخوردند ، آن مرد دانست كه عمر رضى الله عنه او را نشناسد .
گفتا يا امير المؤمنين ، من رسول ساريه ام به خبر فتح و غنيمت و خمس . عمر رضى الله عنه گفتا الحمد للَّه ، و روى به دو نهاد و از هر چيزى او را همى پرسيد . و آن سفط او را بنمود با گوهر . عمر رضى الله عنه گفتا اين را هم با ساريه بر و او را بگوى اين همه به ميان مسلمانان قسمت كن كه با تو حرب كردند كه ايشان حقترند بدين از من . پس چون آن مرد از در خانهء عمر بيرون آمد ، مردمان از صفت
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 545
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٥٤٥