ابن زهير ، و صلح خواست بدانكه اهواز همه به دو دست باز دارند . حرقوص عمر را نامه كرد ، و عمر جواب داد كه صلح كنيد با او بر آنكه شهرهاى اهواز كه شما داريد او را مدهيد ، و آن شهرها كه او دارد به دو بگذاريد . ايشان صلح كردند با هرمزان بدين شرط . و هرمزان به رام هرمز بنشست ، و حرقوص به اهواز بنشست .
و آن اهواز از آن سوى شهرهاى پارس است از پادشاهى پارس ، و پيشتر اهواز است ، و آن همه عجم داشت و هنوز به طاعت يزدگرد بودند . و يزدگرد به رى نشسته بود .
چون حرقوص اهواز را به صلح بگشاد [ و به ] عمر رضى الله عنه نامه كرد كه سپاه به پارس برد . عمر جواب كرد كه سپاه را به پارس نبايد بردن ، شما را حاليا اهواز بس است ، و سپاه را از من دور مداريد كه من از خبر ايشان واقف باشم .
جايى مبريد نه خبر ايشان به من رسد و نه نصرت من بر ايشان بود . پس از آن سوى مسلمانى تا اهواز برسيد ، و يك سوى از قبل عراق تا حلوان برسيد . و عمر سپاه را نگذاشت كه از حلوان بگذرد و از اهواز .
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 493
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٤٩٣