بشد كه دبير او بود . پس بو بكره از پس او بشد و شبل را و نافع را با خويشتن ببرد .
چون پيش عمر به گواهى دادن شدند ، عمر رضى الله عنه نخست مغيره را پرسيد كه چه گويى . مغيره گفت : ندانم كه مولايان چه گويند ، من جز با زن خويش هرگز جماع نكردم . پس نخست بو بكره گواهى داد تمام ، و باز نافع و باز شبل ، و زياد تقصير كرد اندر گواهى ، گفتا : من ديدم او را به ميان دو پاى زنى نشسته و آن پايها چنان حنا بسته ديدم دانستم كه آن پايهاى زن است . عمر گفتا : ديدى صفت جماع بحقيقت ؟ گفتا : ديدم . گفتا : دانى كه آن زن حلال بود يا حرام ؟ گفتا : ندانم . عمر گفتا :
الله اكبر . پس بفرمود كه آن سه تن را ، نافع و شبل و بو بكره را حدّ قذف بزنند هشتادگان . مغيره از شادى جلاد را گفت سختتر زن و داد من از اين مولايان بستان . عمر گفت : اسكت اسكت الله صوتك . [ 248 a ] گفت خاموش باش كه خداى آوازت را خاموش كناد ، كه اگر اين يك گواه ديگر بر تو درست شدى اكنون بر سر تو سنگ بودى و رحمت نكردمى بر .
و بو موسى الاشعرى تا آخر عمرش به بصره بماند . پس بو موسى عمر را كس فرستاد و از وى كارداران خواست مردمان مستور و استوار و فقها . عمر سى تن را از ياران پيغمبر عليه السّلام به دو فرستاد تا او را يارى كنند به كارها اندر و از ايشان يكى انس بن مالك بود و عمران بن الحصين و ديگر از اشراف عرب از عقلا و فضلا تا ايشان به كارها اندر وى را يارى كردندى .
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 489
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٤٨٩