پس سه تن را بيافت يكى شبل بن معبد البجلى ، و ديگر نافع بن كلده ، و سديگر زياد بن ابى سفيان . و زياد دبير مغيره بود و دبير سعد بن ابى وقّاص . و چون سعد مغيره را با سپاه سوى سواد فرستاد ، زياد را به دبيرى با او بفرستاد . چون عمر نامه كرد به مغيره ، و مغيره را اميرى بصره داد ، زياد با او به دبيرى بيامد . پس بو بكره ايشان هر سه را به خانهء خويش آورد و خود بر آن دريچه بنشست و گوش همى داشت تا آن زن را مغيره چه كند . و با ايشان حديث همى كرد . چون دانست كه ايشان به حال جماع شدند ، آن در نرم نرم بگشاد و باز كرد چنان كه مغيره ندانست .
ايشان را گفت : بنگريد و امير را ببينيد . ايشان مغيره را بديدند به ميان دو پاى آن زن اندر و جماع بديدند بحقيقت ، و روى آن زن ايشان را بنمود تا بدانستند كه اين آن زن است ، و ميان مغيره و او نكاح نيست . و اين وقت چاشتگاه بود . پس چون نماز پيشين ببود مغيره به مزگت آمد و خلق برخاستند و گرد او اندر آمدند . مغيره خواست كه پيش اندر شود و نماز كند . بو بكره پيش اندر شد و دست بر سينهء مغيره نهاد و باز صف آورد و گفت : اى فاسق ، از زنى برخيزى و بيايى و پيش مردمان اندر شوى و پيشنمازى مسلمانان كنى ؟ ! گفت : لا و الله و لا كرامة لك . و او مولاى پيغمبر بود عليه السّلام كس نيارست او را چيزى گفتن . و خبر آن سوى عمر نوشت . عمر ابو موسى الاشعرى را بخواند و او را اميرى بصره داد و گفت شو و مغيره را سوى من فرست . و نامه نوشت به مردمان بصره به اميرى ابو موسى الاشعرى ، و يكى نامه كرد به مغيره به عزل ، و او را به مدينه باز خواند .
و محمّد بن جرير ايدون گويد كه موجزتر از نامهء عمر سوى مغيره نديدند مردمان بصره ، و چهار سخن نبشت : يكى آن كار بر مغيره و ديگر ميرى بو موسى و سديگر عزل مغيره و چهارم خواندنش به حضرت . ايدون گفت : امّا بعد فقد بلغنى عنك امر عظيم و ولَّيت ابا موسى عملك فسلَّم اليه ما فى يدك و اقبل الىّ و السّلام . ابو موسى به بصره آمد و نامه به مغيره داد ، و يكى به اهل بصره داد و بر ايشان خواند و به اميرى بنشست . و مغيره او را كنيزكى داد طايفه نام نيكوروى و خود برفت و به مدينه شد سوى عمر رضى الله عنه ، و زياد بن ابى سفيان با او
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 488
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٤٨٨