خبر فتح ماسبدان و سيروان
و برابر حلوان دو شهر است : يكى را ماسبدان خوانند و يكى را سيروان .
يزدگرد به حلوان بنشست ، و مهران را پسرى بود نامش هرمزان با لختى سپاه به حصار ماسبدان اندر شد . و سعد خبر وى سوى عمر بن الخطَّاب نوشت . عمر او را بفرمود كه ضرار بن الخطَّاب را آنجا فرست . سعد او را بفرستاد با سپاه . و وى از مداين برفت و روى به ماسبدان نهاد . هرمزان هر چه به حصار ماسبدان و سيروان سپاه بود بيرون آورد و پيش ضرار باز آمد و حرب كردند سه روز . ضرار او را هزيمت كرد و آن سپاه وى را [ بسيار ] بكشت و اسير كرد . و [ از ] حصار ماسبدان و سيروان تا شام و موصل هيچ جايى نماند . و سال شانزدهم تمام شد و مسلمانى به همه حدود عراق بگسترد تا عقبهء حلوان . [ و مسلمانان را آن زمين مداين نه نيك آمد ، و مگس و پشه بر لب آن رود همه را بيمار كرد . چون سال هفدهم اندر آمد ] ، سعد عمر را رضى الله عنهما نامه كرد كه اين عرب بدين زمين همه بيمار شدند .
عمر نامه فرستاد به سعد كه عرب را زمينى بايد با هوايى خوش چنان كه اشتران را بتواند داشتن . جايى با آب و گياه نزديك بر اين گونه طلب كن و سپاه را بدان جايگه بر . سعد را اتفاق بر كوفه افتاد و از مداين برفت و به كوفه آمد . و هر چه اندر سواد كس بود با خود به كوفه آورد . و نامه كرد و همه اميران را از شهرها سوى خويش خواند . و هر كسى را محلتى پديد كرد و گفت آنجا كه من نشان كنم بنا كنيد . و خويشتن را كوشكى به پا كرد بر گونهء كوشك كسرى كه به مداين بود . و آن در كه بر كوشك مداين بود بر كند و بر در كوشك خود نهاد به كوفه . و مردمان نيز همه درها از مداين بكشيدند و به كوفه بردند و بر در سراى خويش نهادند . و خبر كوشك كه سعد كرده بود نزد عمر بردند . عمر را رضى الله بسى اندوه آمد . و محمّد بن مسلمه را گفت : به كوفه شو و هيزم بسيار گرد كن و بر در كوشك نه آنگاه آتش اندر آن زن و بسوزان ، و هر چه اندر آن كوشك بنا است همه را بسوزان و نامه به سعد ده و باز گرد و با وى هيچ سخن مگوى .