به دين ما ، اين مملكت به تو دست باز داريم ، و اگر نگروى جزيت بده ، و اگر اين هر دو نكنى حرب را بياراى .
يزدگرد گفت اين چندين خلق را كه اندر جهاناند بديدم از ترك و ديلم و سقلاب و هند و سند و هر چه اندر جهان خلق است ، بدبختتر از شما نيست كه شما همه موش خوريد و مار ، و از بيچارگى جامهء شما پشم شتر بود و پشم گوسپند ، شما را آن مقدار از كجا آمد كه به حدّ ما اندر آييد و توانيد آمدن . اكنون باز گرديد و باز جاى خويش رويد تا بفرمايم كه شما را طعام دهند كه بسنده بود ، و هم از شما بر شما اميرى كنم . چون يزدگرد سخن سپرى كرد مغيرة بن زراره گفت : راست گويى همچنان است كه ملك گفته است و ما را گرسنگى و برهنگى بيش از اين بود و ليكن خداى عزّ و جلّ ما را پيغمبرى داد و ما را به دين وى عزيز كرد و به بركت نبوّت او جهان بر ما گشاده گشت و ملك عرب ما را سوى تو فرستاد ، اگر دين بپذيرى نيك و اگر نه حرب را بياراى . گفت ملك شما را بگوى كه شما از من هيچ نيابيد مگر لختى خاك كه بر سر كنيد ، و چون حمّالان شما را باز فرستم .
بفرمود تا چهارده جوال پر خاك كردند و هر يكى از آن بر گردن رسولى نهادند و از شهر بيرون كرد . ايشان آن جوالها بر اشتر نهادند و پيش سعد بن ابى وقّاص آوردند و گفتند اينك خاك عجم آورديم ، و اين فال است كه خاك كليد نيكيها است و همه نيكيهاى عجم سوى عرب آمد .
پس رستم سرهنگى را بيرون كرد نامش مردانشاه ، و گفت برو با سعد حرب كن و بر سر حدّ بنشين تا سپاه سعد تاختن نتواند كردن . و سپاه سعد را علف فراخ بود . از حد سواد همى آوردند ، و هيچ كم نبودشان مگر گوشت . سعد مردى را به طلب گوشت فرستاد نام آن مرد عمّار بن حفص التميمى ، او برفت و ماهيگيران را يافت و دويست خروار ماهى از ايشان بخريد و به لشكرگاه سعد آورد . و رستم بر كنارهء سواد نشسته بود با صد و پنجاه هزار مرد ، و سعد به قادسيّه بود با سىهزار مرد . و سپاه سعد سواد را غارت همى كردند ، و مردمان سواد سوى يزدگرد شدند و داد خواستند و گفتند رستم حرب نمىكند ، و عرب همه سواد را غارت كردند ، و
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 445
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٤٤٥