بينيم كه تو نروى و سپاهسالارى بيرون كنى و بفرستى و تو پشت ايشان باشى تا اگر مدد بايد بفرستى ، و اگر هزيمت شوند سوى تو آيند . همه گفتند صواب اين است . پس عمر گفت اكنون بگوييد تا كرا شايد سپاهسالارى را . همه گفتند سعد بن ابى وقّاص را . عمر سعد را بخواند و سپاهسالارى به دو داد و نامه كرد به مثنّى كه فرمان سعد كند . سعد با سپاه برفت و عمر سپاه را از پس يك ديگر همى فرستاد .
چون سعد آنجا رسيد ، مثنّى از پس سه روز بمرد . و مثنّى را زنى بود سخت نيكوروى . سعد آن زن مثنّى را به زنى كرد و سپاه را عرض كرد ، سى و پنجهزار مرد بودند . و رستم بر در سواد نشسته بود . عمر نامه كرد كه با قادسيّه شو ، و قادسيّه در سواد است . سعد با سپاه به قادسيه آمد . سعد شنيد كه رستم از ملك مدد ديگر خواست و پنجاه هزار مرد آمد . و سعد نامه كرد سوى عمر و مدد خواست . عمر جواب كرد كه من سپاهى همى فرستم ، تو هيچ مترس . و نخست رسول فرست سوى ملك عجم . سعد رضى الله عنه چهارده مرد بگزيد از خاصگان خويش و سوى يزدگرد فرستاد : يكى نعمان بن مقرّن المزنى ، ديگر بسر بن ابى [ رهم ] ، و سديگر حمله ، و چهارم حنظلة بن الرّبيع ، و پنجم فرات بن حيّان و نه تن ديگر ، و اين همه مهتران عرب بودند . سعد ايشان را بفرستاد ، سوى ملك عجم برفتند .
چون پيش يزدگرد شدند و يزدگرد همه سپاهسالاران را گرد كرد و ترجمان را گفت : بپرس از ايشان كه اين جامه ها كه ايشان دارند چه خوانند . گفتند برد .
يزدگرد گفت : ملك ما بردند . ديگر گفت : اينكه در پاى دارند چه خوانند ، گفتند ناله . عرب نعلين را ناله خوانند . يزدگرد گفت : ملك از ما بردند و ناله به زمين ما و عجم افتاد . پس يزدگرد ايشان را گفت : به چه كار آمديد . نعمان گفت ما مردمانى بوديم [ 241 a ] اندر ضلالت ، خداى عزّ و جلّ بر ما ببخشود و ما را پيغمبرى فرستاد هم از ما از شهرى كه بهترين شهرها است ، و وى ما را از تاريكى كفر به روشنايى اسلام آورد . و اين پيغمبر عليه السّلام از جهان بيرون شد و ما را وصيّت كرد كه با همه جهان هر كه نه بر دين ما باشد حرب كنيم تا دين ما بپذيرند يا جزيت بپذيرند يا حرب كنند . و ما با ايشان حرب كنيم . اكنون ما به نزديك تو آمديم ، اگر بگروى
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 444
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٤٤٤