او فرستد و اين زن را بكشد . چون اسود به جامه بر نشست و از مستى خويشتن را بيدار كرد و بيرون همى نگريد . شهر پيروز زود بشتافت و خويشتن را بر وى افگند و او را بر جامهء خواب به روى اندر افگند و زانو به ميان هر دو كتفش بر نهاد و سرش بگرفت و سوى پشت كشيد با شگونه تا گردنش باز پس شكست ، و اسود بمرد .
پس شهر پيروز بيرون شد و ياران را گفت بكشتمش . گفتند اندر رو و سرش بيرون آر . شهر فيروز [ 225 a ] اندر شد و سر او ببريد . چون سرش همى بريد بغرّيد همچون گاو كه گلوش ببرى . و آن حرس كه بر در بودند غرّيدن او بشنيدند . در خانه بزدند و گفتند چه بوده است . آن زن گفتا پيغمبر خداى است كه همى بنالد از گرانى وحى كز آسمان به دو همى آيد . ايشان خاموش شدند . شهر پيروز سرش ببريد و بيرون برد ، و زن با شهر پيروز از سوراخ بيرون شد . و سوى معاذ بن جبل آوردند و سوى آن مردمان كه با وى بودند پنهان . مسلمانان همه شاد شدند . معاذ گفت نيز پنهان نشايد بودن . چون بامداد ببود بيرون آمد و به مزگت اندر شد ، و قيس و شهر پيروز و زادويه ، هر سه بر در مزگت بيستادند . و مردمان پنداشتند كه اسود هنوز خفته است و از مستى بيدار نشده است . پس معاذ به مزگت اندر آمد و بانگ نماز كرد : الله اكبر ، الله اكبر . همه سپاه اسود گرد آمدند ، گفتند اين چيست ؟ چون قيس را بر در مزگت ديدند چيز نگفتند . چون معاذ گفت : اشهد انّ محمّدا رسول الله ، سپاه بر معاذ بشوريدند و خواستند كه او را بگيرند . شهر پيروز آن سر اسود بر زمين زد . چون ايشان سر اسود ديدند ، همه بپراگندند . و معاذ آن روز نماز بامداد بدان مزگت بكرد . و هر كه از اميران و مسلمانان پنهان بودند همه بيرون آمدند . و آن لشكر عامر بن شهر فراز رسيد و دين مسلمانى باز به يمن اندر آشكارا شد . و سوى پيغمبر عليه السّلام بدين خبر كس فرستادند . پيغمبر شاد شد و از آن وقت كه اسود بيرون آمد تا كشته شد همه پادشاهى او سه ماه بود .
گروهى گويند چون اين رسول از يمن به بشارت بيامد پيغمبر هنوز زنده بود ، و از پس او به ده روز بمرد . و همچنانكه پيغمبر وعده كرده بود كه اسود را كشتند ،
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 356
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٥٦