تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 359

مساهمون:

ص٣٥٩
رسولان بيرون كردند سوى بو بكر ، تا همه او را خواهش كردند تا زكات از ايشان بر گيرد . بو بكر بر نگرفت و بديشان باز ننگريست . پس همه رسولان سوى عمر آمدند و او را گفتند بو بكر را بگوى تا يك سال يا دو سال با عرب مدارا كند و زكات نخواهد تا مردمان به دين شما باز آيند ، و اين كسها كه دعوى پيغمبرى همى كنند از ميان برخيزند ، آنگاه اين زكات بر نهند . بو بكر اجابت نكرد . عمر چنين گفت كه بكن كه پيغمبر گفت : * ( الخبر ، امِرْتُ أَنْ اقَاتِلَ النَّاسَ حَتّى يَقُولُوا لا إله الَّا الله ، فَاذَا قَالُوهَا عَصَمُوا مِنّى دِماءَهُم وَامْوَالَهُمْ ، وَحِسَابُهُمْ عَلَى الله . ) * گفت پيغمبر چنين گفت كه مرا چنين فرمودند كه با مردمان حرب كنم تا بگويند كه لا إله الَّا الله . پس چون بگفتند خون و خواسته از من استوار كردند و شمارشان بر خداى است . بو بكر گفت كه پيغمبر چنين گفت : * ( عَصَمُوا مِنّى دِمَاءَم وَامْوَالَهُم الَّا بِحقّهَا . ) * گفت چنين گفت : چون لا إله الَّا الله گفت خون و خواسته از من استوار كردند مگر به حق اوى ، و اين زكات از آن حقّها است كه چون بدهند خون و خواسته شان حلال گردد . پس بو بكر گفت : يا عمر ، لَوْ مَنعونى عِقالًا مِمّا اعْطَوا رَسوُل الله صَلَّى الله عَلَيْه لَقاتَلْتُهُم عَلَيْه . گفت : به خداى اگر از من زانوبند اشترى [ 225 b ] باز دارند از آنكه پيغمبر را دادند ، من با ايشان حرب كنم . پس آن رسولان روزى چند به مدينه بودند . پس باز گشتند . و بدان ده روز اندر بو بكر منادى بانگ فرمود كردن كه هيچكس مباد كه او به پنج نماز از جماعت باز ايستد ، و خواست تا آن رسولان كه باز شوند عرب را بر مدينه طمع ندهند . پس همچنان بود كه او پنداشت ، و آن رسولان بدانستند كه اندر مدينه بس كس نيست . باز گشتند و عرب را آگاه كردند . و بنى اسد و طى و غطفان و فزاره و هوازن و ثقيف اين حيّهاى عرب همه مرتد شدند و بر طليحه گرد آمدند . [ و كارداران همه حيّها باز مدينه آمدند و كس صدقات نداد . ] و كاردارى بود به بنى فزاره و غطفان ، بر صدقات فراز كرده بودش ، نام او نوفل بن معاويه ، و از صدقات ايشان اشترى چند و گوسپندى چند گرد كرده بودند و به مدينه همى آمد . و خارجة بن حصن ، برادر عيينة بن حصن ، او را به راه اندر بگرفت و آن از او بستد و
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 359 | محمد بن جرير الطبري / محمد روشن / بلعمي