" خليفه ! من حاضرم اين خواسته ها را عملي سازم . "
مروان گفت : " دلم مىخواهد با من پيمان ببندى كه احدى از آنان را زنده وسالم
نگذارى ، حتى زنان باردار را شكم پاره نمايى وجنين أو را نيز به قتل برسانى . "
عامر بن ربيعه اعلام أطاعت وفرمانبرى كامل نمود وسوگند ياد كرد كه
خواسته هاى مروان را عملي سازد . پس مروان حدود 200 هزار نفر مرد جنگى را همراه
وتحت فرمان أو قرار داد . أو به سرعت به سوى كوفه روان شد تا به حوالي كوفه رسيد .
إبراهيم نيز وقتي به مختار رسيد ، همراه أو به عزم شكار بيرون شدند . در سير
وسفر ، جمعى از سپاهيان وأصحاب وياران أو نيز حاضر بودند . در خارج شهر با فرد
سواركارى رو به رو شدند كه از طرف صحرا عازم كوفه بود . مختار دستور داد تا آن مرد
سواركار را پيش أو آوردند . از أو پرسيدند : " اى برادر عرب ! از كجا مىآيى وعازم كدام
نقطه هستى ؟ "
أو پاسخ داد : " من از طرف قشون مروان بن حكم به سوى عامر بن ربيعه
رهسپارم ، شنيده أم أو به معركه شما رسيده است وبا 200 هزار نفر ، قصد دستگيرى
مختار را دارد . "
مختار به أو گفت : " بايد حقيقت را راست بگويى ، واگر نه گردن تو را مىزنم . " أو
در پاسخ گفت : " من از قبيله عامر هستم . مرا در لشكر مختار عموزاده اى هست ومن
آمده أم أو را از سپاه مختار بيرون كنم تا مبادا در اين حادثه كشته شود ، چون سپاه عامر
بن ربيعه تصميم دارد احدى از اطرافيان مختار را سالم وزنده باقي نگذارد . "
مختار از فرماندهان خود پرسيد : " در جمع سپاهيان من چند نفر از قبيله " أزد "
هستند ؟ "
جواب دادند : " فقط يك نفر از أزد در سپاه هست . "
مختار دستور داد أو را آوردند وفرمود : " مرا به تو نيازى هست ، وآن اين است
كه اگر خواستى پيش ما بمانى ، مانعى نيست واگر خواستى با عموزاده ات به روى ، به
سلامت ! "
اللهوف في قتلى الطفوف ( فارسي ) — صفحة 287
مساهمون: السيد ابن طاووس
ص٢٨٧