آن لباس كهنه وفرسوده بپوش واين نامه را هم كه به هم پيمانان نوشته أم ، در بين لباس
كهنه وفرسوده ات پنهان دار . با سر باز وپاى برهنه به جمع آنان نزديك شو . ديده بانان
آنان به تو اخطار خواهند داد وترا متوقف خواهند نمود واز حال وأحوال تو جويا
خواهند شد . به آنان بگو عامر بن أبي ربيعه به خاطر دريافت انعام از شما ، مرا
كتك كارى نمود وهر آنچه را شما داده بوديد از من گرفت ودستور قتل مرا داد
وعموزادگانم شفاعت كردند ومرا از دست أو نجات داده وآزاد نمودند . اكنون به اردوى
شما پناه آورده أم . در چنين وضعيت ، أو تو را مورد رحمت ومحبت قرار داده ودر
زمره خواص وياران خود خواهد آورد . هنگامى كه أو تو را تأمين داد واز طرف تو
آسوده خاطر گشت ، اين نامه را به هم پيمانان من برسان تا أو را به قتل برسانند . "
أزدى گفت : " چشم ! أطاعت مىكنم . "
سپس هر آنچه أو داده بود وهر چه را قبلا مختار به أو بخشيده بود ، همگى را به
أهل وعيال خود تحويل داد ولباسهاى پاره پاره به تن نمود وسوار مركب راهوارى
گرديد وبه سوى كوفه روان شد . مختار تا چشمش به سواره اى افتاد كه به طرف أو
مىآيد ، به ياران خود گفت أو را حاضر كنيد . وقتي پيش أو آوردند ، كاملا أو را شناخت
كه همان فرد أزدى است كه قبلا مورد توجه أو قرار گرفته بود .
مختار گفت : " برادر أزدى ! باز چه خبر ؟ چرا به اين روز وروزگار افتاده اى ؟ "
مرد أزدى گفت : " أمير ! وقتي عامر بن أبي ربيعه آنچه را شما عنايت كرده بوديد
در من مشاهده نمود ، از من گرفت وهر چه داشتم ضبط نمود ودستور كشتنم را داد .
كسان من شفاعت نمودند ، بالأخره مرا آزاد ساخت واز لشكر خود بيرون راند . اكنون به
شما پناه آورده أم . "
مختار وقتي سخن أو را شنيد ، باز دستور داد پنج هزار دينار به أو انعام دهند
وخلعتى بپوشانند وبسيار مورد محبت وعنايت قرار دهند .
مرد أزدى وقتي اين همه محبت وعنايت مختار را مشاهده نمود ، به فكر فرو
رفت وبا خود گفت : " اى نفس ! مىبينى كه دنيا فانى وزودگذر ، وآخرت دايمى
و
اللهوف في قتلى الطفوف ( فارسي ) — صفحة 289
مساهمون: السيد ابن طاووس
ص٢٨٩