حرف ك ( كاف )
871 . كافور 1
به لغت هندى او را كپور 2 گويند . او صمغ درختى است كه منبت او بيشتر در جزاير و سواحل درياها بود ؛ او در ميانهء جرم درخت منعقد شود و در بعضى مواضع از درخت بيرون آيد چنانكه صمغهاى ديگر . اين نوع [ كافور ] كمتر بود و عزت او بيش بود ؛ « رياحى » 3 اين نوع را گويند و او به پارههاى نمك مشابهت دارد .
بعضى از كافور به لون سياه باشد چون شبه 4 و جرم او براق بود ؛ گفتهاند بعضى از او سرخ باشد به لون ، بعضى از او زرد باشد واكهب 5 باشد و [ اين ] دليل كند كه اختلاف الوان او به حسب اختلاف طلوع آفتاب باشد بر مواضع [ تشكيل كافور ] .
چنين گويند كه هرچه از او به لون زرد است و اكهب ، چون جرم او سوده شود ، لون او سپيد بيرون آيد 6 .
بعضى از [ انواع كافور ] به هيئت چنان بود كه نوعى از مايعات در آب جامه منعقد شود . بعضى [ تكهها ] باريك و ضعيف بود و بعضى ستبر باشد .
شمامات كافور 7 جمله معلوم است . * طايفهاىاند از اهل سواحل چون عمان ، مكران و غير آنكه از كافور شمامهها سازند .
آنچه از انواع صمغ با كافور به هم بياميزند و [ آميخته را ] به قيمت كافور [ خالص ] بفروشند ، او را « قاطر » 8 گويند ؛ نيكوتر از جمله انواع او صمغ درخت نارجيل است .
( 1 ) . از كپّوره سانسكريت ؛ كافور مادهء بلورى بىرنگ با بوى خود ويژه است كه از درخت كافور
Cinnamomum camphora Nees .
( مترادف
Laurus camphora L .
) به دست مىآيد ؛ سراپيون ، 298 ؛ ابو منصور ، 483 ؛ ابن سينا ، 338 ؛ ميمون ، 206 ؛ عيسى ، 2 49 .
( 2 ) . كپور ، قس .
Platts
، 811 ؛
Dutt
، 223 .
( 3 ) . رياحى ، قس . محيط اعظم ،
IV
، 9 .
( 4 ) . شبه ، نك . شمارهء 525 .
( 5 ) . قهوهاى تيره يا سرخ كدر .
( 6 ) . ترجمهء مشروط است ، متن مرتب نيست .
( 7 ) . شمامات كافور - مواد معطر بوييدنى از كافور .
( 8 ) . قاطر - هر صمغى كه قطرهقطره از درخت مىچكد ؛
Lane
، 2545 . به معناى « خون سياوشان » نيز