مىتواند باشد ؛ عيسى ، 11 72 .
( 9 ) . * در
Picture
، 131 درج شده است .
872 . كافور بويه 1
« كافور يهودى » 2 را گويند .
كندى گويد : كافور يهودى گياهى است كه چون در دست ماليده شود ، بوى كافور از او به مشام رسد . قوت او به قوت كافور مشابهت دارد .
( 1 ) . « كافور بوى ، آنچه بوى كافور دهد » ؛ در ديگر منابع دسترس ما نوشته نشده است . نك . يادداشت 2 .
( 2 ) . كافور يهودى .
II , Dozy
، 477 : الكافور اليهودى -
Laurus camphora
؛ لكن
II ) Low
، 117 ) مىپندارد كه اين بايد الكفر اليهودى - « اسفالت ، زفت يهودى » باشد . طبق محيط اعظم ،
IV
، 12 « كافور يهودية » همان « ريحان الكافور » -
Camphorosma glabrum L .
است ؛ عيسى ، 14 37 .
873 . كاكنج 1
ميوهاى است به اندازهء « نبق » يعنى ميوهء درخت سدر كه به لغت هندى او را بير 2 گويند . نبات او خوشبوى بود .
[ اين ميوه ] به هيئت گرد و لون او سرخ باشد ، در ميانهء قبه بود و لون قبهء او سرخ باشد كه به زردى زند ، در وى دانههاى ريزه باشد .
رازى گويد : منبت [ كاكنج ] در شهرهاى سردسير 3 بود .
خوز گويد : او در نواحى صباهان و ماه بسيار باشد . چنين گفتهاند كه كاكنج نوعى است از « عنب الثعلب » كه لون او سرخ است و ميوه او را « فسوليدس » 4 گويند .
* پولس او را در بدل تخم « عنب الثعلب » آورده است .
اهل مرو كاكنج را عروس در قبه 5 گويند ، اهل ماوراء النهر عروس رزانى 6 گويند و بعضى عروس در پرده 7 گويند .
( 1 ) . يا كاكنج از كاكنه فارسى (
II , Vullers
779 ) -
Physalis alkekengi L .
؛ ابو منصور ، 492 ؛ ابن سينا ، 350 ؛ ميمون ، 201 ؛ عيسى ، 7 139 .
( 2 ) . بير ، نك . شمارهء 528 ، يادداشت 3 .
( 3 ) . نسخهء فارسى : در شهرهاء سردسيل ، بايد خواند در شهرهاء سردسير .
( 4 ) . نسخهء فارسى : قسوليدس ، بايد خواند فسوليدس يونانى ؛
III , Low
، 375 ؛
Vullers
،
II
، 725 .