باشد . نوعى از او به لون بنفسجى است . هرچه جرم او هموار باشد 2 ، پاكيزه نكند بلكه پوست را بكند و ببرد . بعضى گفتهاند او را « قومو » گويند .
( 1 ) . سنگى به اين نام در منابع دسترس ما نوشته نشده است . خواص اشاره شده در بالا شبيه خواص مسحقونياست و احتمال مىرود كه قوبيون ( درستتر « قونيون » ) قونيا باشد كه نام مسحقونيا از آن ساخته شده است ، نك . شمارهء 993 .
( 2 ) . ترجمهء روسى : چگالتر باشد .
867 . قيموليا 1
« گل خوزى » 2 را قيموليا گويند و ذكر او در باب « طاء » آوردهايم 3 .
( 1 ) . يونانى - « كيمولسى » كه ( قيمولياغى - گل كيمولسى ) را در نظر دارد ؛ قس .
ديوسكوريد ،
V
، 131 . اين اصطلاح از نام جزيره ( كيمولس ) گرفته شده است . در ابن سينا ( 318 ) آوانويسى نادرست : « گل كيمولى » .
( 2 ) . گل خوزستانى .
( 3 ) . نك . شمارهء 681 .
868 . قيقهن 1
ديسقوريدس گويد : قيقهن نوعى است از صمغ و معدن او در بلاد مغرب 2 است ، اندكى به « مرّ » مشابهت دارد ، طعم او به « زهومت » مايل بود و بوى او باقوت باشد . او را با بخورها چون ميعه و مرّ به هم استعمال كنند .
بعضى گفتهاند قيقهن « سندروس » است .
( 1 ) . يا قيقهن ، قيقهن ( و قنقهر ، قس .
II , Vullers
، 746 ) . با توجه به شباهت كامل نقل از ديوسكوريد در اينجا با آنچه در ترجمهء عربى ديوسكوريد ،
I
، 21 در عنوان « قنقمو » ( ) گفته شده مىتوان حدس زد كه « قيقهن » تحريف « كنكمن » يونانى باشد . به عقيدهء برخى از پژوهشگران ديوسكوريد صمغ
Amyris kataf Forsk .
است ؛
III , Low
، 32 و 395 . قس . ابو منصور ، 449 ؛ ابن سينا ، 632 ؛ ابن بيطار ، تفسير ، ورق 3 الف .
( 2 ) . بلاد مغرب ، ديوسكوريد ،
I
، 21 : بلاد العرب .
869 . قيسور 1
- سنگ پا
ابن صهاربخت گويد : او نوعى است از صدف .