( 1 ) . يعنى « سيب ديو » -
Mandragora officinarum L .
؛ ميمون ، 179 ؛
III , Low
، 367 ؛
I , Dozy
، 148 .
( 2 ) . « تفاح الجن » و بنگ از لحاظ طبيعت خود سرد به حساب مىآيند در درجهء سوم ؛ نك . ابن سينا ، 107 و 333 .
( 3 ) . البرص ، برخىها مىپندارند كه اين سپوسك است (
Psoriasis vulgaris
، ابن سينا ، ص 52 ، يادداشت 65 ) ، و ديگران -
Vitiligo
( ثابت بن قره ، فرهنگ ، ص 6 ) . شرح مبسوط اين بيمارى و روشهاى درمانش را نك . ابن سينا ،
IV
، 543 .
( 4 ) . « درخت ديو » ، ديودار .
( 5 ) . ديودار معمولا همچون سدر هندى تعريف مىشود ، نك . شمارهء 450 .
( 6 ) . اسپيددار ، طبق
I , Vullers
، 92 - نوعى بيد .
( 7 ) . السابيزج - شكل عربى « سابيزك » فارسى ، نك . شمارهء 521 .
( 8 ) . اللفاح ، نك . شمارهء 950 .
218 . تفاح الدّبّ 1
اين نيز از نامعلومهاست . به رومى هفوميلاس 2 ناميده مىشود .
( 1 ) . « سيب خرس » . در ديگر منابع به اين شكل نوشته نشده است ؛ نسخهء فارسى : تفاح الذرب ( « سيب اسهال » ) . در برخى از منابع و فرهنگها « شجر الدب » همچون كيالك -
Crataegus Azarolus L .
تعريف مىشود ؛ ميمون ، 132 ؛
Low , Pf .
، 288 ؛ بارانف ، 309 ؛ محيط اعظم ،
II
، 112 . فقوميلاس ( نسخهء فارسى : ققوميلاس ) نام رومى اين گياه كه در اينجا آورده شده ، به احتمال زياد تحريف يونانى است ، يعنى آن را بايد هفوميلاس خواند ( در شمارهء 215 اشاره شده است كه سيب وحشى هبيميلون ناميده مىشود ، نك . همانجا ، يادداشت 7 ) . ابن سينا ( 234 ، متن عربى ، صفحه 308 ) اشاره مىكند كه يونانيان يكى از انواع زالزالك را هيفلمون مىنامند و اين نيز بايد تحريف هفيميلون ( ) باشد . نزد كازرونى ( ص 93 ، شمارهء 132 ) ، اين واژه به صورت افيميليس نوشته شده و همچون « درختى شبيه درخت سيب » تفسير مىشود . در اينباره كه به معناى « كيالك » است ، نك .
III , Low
، 245 ؛
Pf . Low
، 288 .
( 2 ) . فقوميلاس ، بايد خواند هفوميلاس ، نك . يادداشت 1 .
219 . تمر 1
- خرما
به سريانى تمرا 2 ، نيز بلّوطى صقلا 3 [ ناميده مىشود ] .
ابو الخير مىگويد : جالينوس خرما را تمر 4 ، خرما نخلى ، ميوه نخل و « بلوط نخل »