نرم ، نازك و كوچك است » .
( 12 ) . المجهول من النخل كله ، در پى آن ابو حنيفه ، 385 مىافزايد : « دقلها درختان خرماى بد و ميوههاى آنها نيز خرماهاى بدند » .
( 13 ) . العجوة ، قس .
Lane
، 1968 .
( 14 ) . البرنى ، قس . ابو حنيفه ، 100 ؛
Lane
، 196 . اين واژه در كتاب البخلاء جاحظ ذكر شده است ( ترجمهء ح . ك . بارانف ، مسكو 1965 ، ص 242 ؛ در آنجا در يادداشت 1 گفته مىشود كه سهريز و برنى گونههاى ارزان خرماست ) .
( 15 ) . اللينة ، قس .
Lane
، 1969 ، 3015 .
( 16 ) . السهريز ، قس . ابو حنيفه ، 48 و 121 ( با نشانهگذارى سهريز ) ؛
Lane
، 1969 و نسخهء پ : الشهريز .
( 17 ) . الجلف ، قس . ابو حنيفه ، 192 ؛
Lane
، 444 .
( 18 ) . الفحّال ، قس . ابو حنيفه ، 192 ؛
Lane
، 2346 .
( 19 ) . الجمار ، قس . ابو حنيفه ، 195 ؛
Lane
، 454 .
( 20 ) . چنين است ابو حنيفه ، 195 و
Lane
، 2554 ، و به معناى « مغز » [ دل درخت خرما ] ؛ نسخهء الف :
قالبها و قلبها .
220 . تمساح 1
ابن زكريا 2 مىگويد كه اين ورل [ ورن ] است اما در آب خيلى بزرگ مىشود و تا شصت ارش مىرسد . در مصر به آن لقب ابو قشره 3 مىدهند ، [ مردم ] را مىربايد و مىدرد ، به همين جهت نزديك شدن به كنارهء نيل در اشمونى 4 مصر ، براى انسان و حيوان ممكن نيست . لكن در طرف مقابل اين [ شهر ] روستاى صبا قرار دارد كه تمساح به آنجا نزديك نمىشود . [ سپس ] مىگويد : اگر [ تمساح ] در روزهاى مد در آنجا 5 پيدا شود و به پشت برگردد ، تسلط بر خويشتن را از دست مىدهد ، كودكان با او بازى مىكنند و [ اين كار ] تا آن زمان كه از اين روستا بگذرد ، [ ادامه مىيابد ] .
مىگويند كه در مورد [ تمساح ] نزديك فسطاط در مصر نيز همينگونه روى مىدهد .
بين مردم شهرت دارد كه [ تمساح ] تخمهاى خود را در ساحل زير خاك مىكند و روى آنها مىنشيند . [ بچههايى ] كه به دنبالش [ به رودخانه ] مىروند تمساح مىشوند و آنها كه به خشكى مىروند - اسقنقور .
پولس مىگويد كه جانشين پيه [ تمساح ] ، پيه « سگ دريايى » 6 است .
( 1 ) .
Crocodylia
، قس . ابن سينا ، 73 ؛ بيطار ، 427 .