132 ، يادداشت 18 . انكورن احتمالا از يونانى است ،
I , Low
، 534 .
( 3 ) . نسخهء فارسى : پپوين ، بايد خواند پيپون يونانى ، ميمون ، 54 .
( 4 ) . خربزهء هندى
Citrullus vulgaris L .
يا
I , Vullers ; Cucurbita citrullis L .
، 668 .
( 5 ) . رقى ، قس . گ . ش . شربتوف ، فرهنگ روسى به عربى ، 21 . طبق محيط اعظم ،
I
( 315 ) اين واژه با نام الرّقه - شهرى در سوريه مربوط است .
( 6 ) . خربز قس .
I , Vullers
، 668 . در زبان امروزى ازبك - تروز ، تاجيك - تربز .
( 7 ) . نسخهء فارسى : هليون ، بايد خواند مليون -
melon
لاتين ؛
II , Dozy
، 615 . طبق محيط اعظم ،
IV
( 103 ) : خربزهء گرمك - نوعى خربزه زودرس ،
II , Vullers
، 985 .
( 8 ) . شمام - نوعى خربزهء خوشبو و شيرين ، طبق
Lane
، 1594 :
Cucumis dudaim L .
يا
Cucumis schemmam Forskal .
.
158 . بقلة حمقاء 1
- خرفه
اورباسيوس گويد : « خرفه » 2 را كه به لغت تازى به بقلة الحمقاء تعريف كنند ، اندرحنا 3 گويند و به لغت رومى اموسطا و انبسط 4 خوانند .
فزارى 5 گويد : « خرفه » را به لغت هندى لونيه 6 و لونگ 7 خوانند . بعضى از پارسيان فرفينه 8 گويند ، به زبان تازى فرفح 9 و رجله 10 و بعضى فرفين 11 گويند و چنانستى گويى فرفين معرب است از لفظ [ پارسى ] پرپهن . اهل جرجان « خرفه » را پرپهن گويند .
ابو ريحان گويد : عامه و جهّال صيادنه [ خرفه ] را فرفير 12 گويند و « نون » را به « را » مبدل كنند . اما فرفير ، عرب « بنفشه » را گويد و لون ارجوان را نيز فرفيرى گويند .
به لغت سجزى وشفنگ 13 گويند ، به لغت بستى كلنكك 14 گويند ، اهل هرى ( هرات ) سنجاب 15 گويند ، اهل نيشاپور بوخل 16 گويند و اهل بلخ و زاولستان خفرج 17 گويند .
در منقول مخلص آورده است كه بقلة الحمقاء را به لغت لطينى برققلى 18 گويند .
صاحب التهذيب آورده است كه عربها بقلة الحمقاء را فرفخ نيز گويند و شعرى عربى نظير آورده است در اين معنى و آن اين است :
لگد مال كردند آنها را همان گونه كه لگدمال مىكنند فرفخ را * كه گاهى مىخورند و گاهى ريزريز مىكنند 19
ازهرى گويد : عرب مر او را كفّ 20 نيز گويد .
ابو ريحان گويد : اهل بغداد او را [ بقله ] « مباركه » 21 گويند به سبب بسيارى منفعت او .
بعضى او را به [ نام ] فاطمه - رضى اللّه عنها - اضافت كنند و به اين معنى او را بقلة