تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مفاتيح الجنان (فارسى) — صفحة 747

مساهمون:

ص٧٤٧
تا به اهلش برسانم ، در بعد از ظهر آن روز تصميم به بازگشت به بغداد گرفتم ، ولى جناب شيخ فرمود بمانم ، عذر آوردم كه بايد مزد كارگران كارخانهء ريسبافى خود را بدهم ، چون شيوه‌ام با پرداخت مزد آنان در عصر هر پنجشنبه بود ، بر اين پايه برگشتم چون يك سوم راه را تقريبا پيمودم ، سيد جليلى را ديدم كه از جانب بغداد رو به من مىآيد ، چون نزديك شد سلام كرد و دستهاى خود را براى مصافحه و معانقه گشود ، و فرمود : اهلا و سهلا ، سپس مرا در آغوش گرفت ، معانقه كرديم ، و هر دو يك‌ديگر را بوسيديم ، بر سر عمامه سبز روشنى داشت ، و بر رخسار مباركش خال سياه بزرگى بود ، پس ايستاد و فرمود : حاج على خير است ، كجا مىروى ؟ گفتم : كاظمين عليهما السّلام را زيارت كردم ، و به بغداد باز مىگردم ، فرمود : امشب شب جمعه است برگرد ، گفتم : اى سرور من ، متمكّن نيستم ، فرمود : هستى ، برگرد تا براى تو گواهى دهم كه از مواليان جدّ من امير مؤمنان عليه السّلام و از مواليان مايى ، و نيز شيخ گواهى دهد ، زيرا خداى تعالى امر فرموده : دو شاهد بگيريد . و اين اشاره به مطلبى بود كه در خاطر داشتم ، كه از جناب شيخ خواهش كنم ، نوشته‌اى به من بدهد ، كه من از مواليان اهل بيت عليهم السّلام هستم و آن را در كفن خود بگذارم . پس گفتم : تو چه مىدانى ، و چگونه شهادت مىدهى ؟ فرمود : كسىكه حق او را به او مىرسانند ، چگونه آن رساننده را نمىشناسد ؟ گفتم : كدام حق ؟ فرمود : آنچه به وكيل من رساندى ، گفتم : وكيل تو كيست ؟ فرمود : شيخ محمّد حسن ، گفتم وكيل توست ؟ فرمود : وكيل من است ، و به جناب آقا سيد محمّد گفته بود ، كه ناگهان در خاطرم خطور كرد اين سيّد بزگروار ، مرا به اسم خواند ، با آنكه او را نمىشناسم ؟ به خود گفتم شايد او مرا مىشناسد ، ولى من او را فراموش كرده‌ام باز در باطن خود گفتم : اين سيد از حق سادات ، چيزى از من مىخواهد ، خوش دارم از سهم امام چيزى به او برسانم ، گفتم : اى سيّد ، نزد من از حق شما چيزى مانده ، در امر آن به جناب شيخ محمّد حسن مراجعه كردم ، تا حق شما را [ يعنى حق سادات ] به اجازهء او ادا كنم ، پس بر چهرهء من تبسمى كرد و فرمود : آرى بعضى از حق ما را به وكلاى ما در نجف اشرف رساندى ، گفتم : آنچه ادا كردم پذيرفته شد ؟ فرمود : آرى . پس در خاطرم گذشت كه اين سيّد ، نسبت به علماى اعلام مىگويد : « وكلاى ما ! » و اين در نظرم گران آمد ، به خود گفتم : علما در گرفتن حقوق سادات ، وكلايند و مرا غفلت گرفت . آنگاه فرمود : بازگرد جدّم را زيارت كن ، بازگشتم درحالىكه دست راست او ، در دست چپ من بود . چون به راه افتاديم ، ديدم طرف راست