اول » - كه به اين سرزمين سرازير گشتهاند - نباشند ، از « عادِ دوم » به شمار خواهند آمد . در هر صورت بطور قطع نمىتوان درباره اين تمدّن سخنى گفت تا اينكه نتيجهء كار باستان شناسان و حفّاران مشخص گردد ، كه اميد آن داريم به زودى اطلاعاتِ عميقتر و مهمترى را به دست ما بدهند ! .
طسم و جديس
مورخان عرب اين دو قوم را از « عرب بائده » به شمار آوردهاند ؛ اين دو در « يمامه » ، شرق بلادِ عرب سُكنى گزيده بودند . قوم « طسم » همواره به علّت قدرت و زبردستى كه دارا بوده به « طسم فرمانروا » معروف بودهاند . مركز حكومتِ آنان شهرى بنام « القريه » بوده و هم اكنون بنام شهر « حجر » معروف مىباشد كه آثار بازمانده از آنان اكنون هم در آن به چشم مىخورد . همچنين در شهر « جعده » ، هم اكنون كاخى ديده مىشود ، كه بدان « كاخ العادى » گفته مىشود ( و ادّعا مىكنند كه از آثار كهن بجاى مانده مىباشد ) ؛ شايد ! اين ادّعا صحيح باشد زيرا اين دو قوم هم زمان با « عاد » و يا زمانى كوتاه پس از آنان به اين سرزمين وارد گرديدهاند و ممكن است كه « عاد » بر آنان حكومت مىكرده و پس از هلاك شدن عاد ، مدّتى را به تنهايى گذرانيدهاند تا اينكه سرانجام به زير سلطهء « تبّعيان » در آمدند . اين دو قوم همچنان بدين صورت باقى بودند تا اينكه مردى ظالم و فاجر كه بر « طسم » حكومت مىنمود ، مقرر نمود كه هيچ دخترى از « جديس » حق ازدواج ندارد مگر اينكه پيش از داماد ، او ( حاكم فاجر طسم ) بر آن داخل شود ! در اين هنگام جديس به پا خاستند و بر قتل او هم پيمان گرديدند . بدين منظور سلاحهاى خود را در زير خاك مدفون كرده و او را به وليمهاى در ميان خود دعوت كردند ، نامبرده به همراه جمعى از ياران خود به ميان آنان آمد ، در اين هنگام بر او حمله كرده و او و يارانش را به هلاكت رسانيدند . شخصى از « طسم » به سوى تُبَّع « حسان ابوسعد » گريخته و از او يارى طلبيد ، نامبرده لشكر خود را به سوى « جديس » گسيل داشت . قوم « طسم » به او گفتند كه در يمامه زنى بنام « زرقاء » وجود دارد كه فاصله سه شب از يمامه را با چشمان خود مىبيند ! ترس آن داريم كه آن زن ما را ببيند و قوم خويش را از ورود ما آگاه نمايد . ( تُبَّع ) به لشگريان خود دستور داد كه هر يك