خوش خلق باشد زندگيش گوارا گردد .
499
من اكثر مسئلة النّاس ذلّ : هر كه در خواستنش از مردم بسيار باشد خوار مى گردد .
500
من صان نفسه عن المسألة جلّ : هر كه خود را از در خواست كردن از مردم نگه دارد بزرگ گردد .
501
من ساء خلقه عذّب نفسه : مرد بدخو خود را معذّب و در رنج مى دارد .
502
من ساء ادبه شان حسبه : هر كه بد ادب ( درشتخوى ) باشد نسبش پست مى گردد .
503
من خاف اللّه لم يشف غيظه : هر كه از خدا بترسد غيظش و اندوهش تمام نگردد .
504
من خالط النّاس قلّ ورعه : هر كه با مردم آميزش كند ( در اثر معاشرت با آنها ) پرهيزكاريش كم شود .
505
من ملكته الدّنيا كثر صرعته : دنيا مالك هر كس گردد آن كس افتادنش بسيار گردد .
506
من كتم سرهّ كانت الخيرة بيده : آنكه پوشندهء راز خويش است خير و خوبى بدست خودش مى باشند .
507
من قارن ضدهّ اضنى جسده : هر كه با دشمن خويش همنشين شود پيكرش لاغر گردد .
508
من شرفت نفسه كثرت عواطفه : هر كه داراى نفس شريف و بزرگوار باشد مهر و محبّتهايش ( در بارهء مردم ) بسيار است .
509
من كثرت عواطفه كثرت معارفه : هر كس محبّت و مهرش بسيار باشد معارف و كمالاتش بسيار است .
510
من اعجبته آرائه غلبته اعدائه : هر كه از آراء و افكار خودش خوشش آيد دشمنانش بر وى چيره گردند .
511
من حاسب الأخوان على كلّ ذنب قلّ اصدقائه : هر كه بر هر گناهى از برادران دينيش حساب بكشد دوستانش كم شوند ( و مردم پا از درش بكشند ) .
512
من قعد به حسبه نهض به ادبه : هر كه ( زشتى نژاد و ) گوهرش او را بنشاند ادب و كمالش او را بلند سازد .
513
من اخرّه عدم ادبه لم يقدمّه كثافة حسبه : هر كه نداشتن علم و ادب او را ( در امورات ) پس كند نژاد ناپاكش او را پيش نياورد .
514
من لزم الطّمع عدم الورع : هر كس طمع را