من اينجا در صدد توضيح عاطفه و عقل و وجدان و ساير نيروهاى انسانى نيستم . زيرا نيروهاى مزبور بدون ترديد از واكنش و همكارى خاصى برخوردارند . منظور من از عقل ، نيروئى است كه مطالب را در سطح ويژهاى كه سبب را به نتيجه مربوط مى سازد و ميان علت و معلول حكم مىكند ، درك مى نمايد و در چهار چوب ارقام و حدودى كه ذاتا در اثر موقعيت خصوصى و عمومى انسان تحت تأثير قرار نمى گيرند ، گردش مىكند . من روى اين اصل توضيح مزبور را يادآور شدم .
بنا بر اين كسى كه داراى چنين عقلى هست ناچار بايد از وجدان و عاطفهاى كه او را بسوى خير سوق مىدهد برخوردار باشد ، و آنچه در بارهى قانونگذار مى گوئيم بايد در بارهى افرادى كه قانون براى آنان وضع شده نيز بگوئيم . بنا بر اين افرادى كه از آنان انتظار مى رود بر طبق اين روش پسنديده گام بردارند بايد علاوه بر ايمان عقلى مجرد ، از اعتقاد وجدانى نيز بهرهمند باشند تا به منظور ايجاد يك اجتماع شايسته ، در راه تهذيب والاى انسانى گام نهند . بايد با فضائل اخلاقى - كه قوانين و برنامهها را در دژهاى بلند و محكمى احاطه مىكند - آشنا و پيوسته خير انديش باشند على « ع » روى همين اصل - چنان كه قبلا ديديم - عواطف پاك را در انسان ها تحريك مى كرد و وجدانهاى سالم آنان را كه رنگ ديگرى به خود گرفته بود بيدار مى ساخت و براى رشد آن كوشش
بخشى از زيبايى هاى نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 138
مساهمون: جورج جرداق
ص١٣٨