تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هشام بن الحكم ، مدافع حريم ولايت ( فارسي ) — صفحة 159

مساهمون:

ص١٥٩
به منزلش مراجعت كرد ، ديصانى نزد هشام آمد واظهار كرد من براي ديدار تو وسلام بر تو آمده أم نه براي مطالبه پاسخ . " هشام " : اگر براي شنيدن پاسخ هم آمده باشى پاسخ حاضر است . سپس پاسخ امام را براي ديصانى بيان كرد . ديصانى بيرون رفت وگفت هشام قطعا خدمت امام صادق ( ع ) شرفياب شده وپاسخ مسأله را از وى استفاده كرده است وتصميم گرفت كه خدمت امام شرفياب بشود از منزل خود بسوى مدينه حركت كرد وبدر خانه امام آمده تحصيل اجازه كرد وپس از ورود در محضر امام نشست ، سپس عرض كرد آقا مرا به معبودم راهنمائى فرمائيد . " امام " : نامت چيست ؟ " ديصانى " نظر به اينكه نامش عبد الله بود سكوت اختيار كرد واز محضر امام بيرون رفت . رفقايش گفتند چرا نامت را نگفتى ؟ گفت اگر نامم را مىگفتم مىفرمود كيست آن خدائى كه تو بنده أو هستى ؟ رفقايش گفتند برو مجددا درخواست كن كه بر معبودت دليل اقامه كند واز نامت پرسش نفرمايد . مجددا شرفياب شده عرض كرد شما با نامم چكار داريد ؟ مرا به معبودم راهنمائى فرمائيد . " امام " : بنشين . ناگهان طفلى از أطفال امام وارد مجلس شد ودر دستش تخم مرغى بود كه با آن بازى مىكرد ، " امام " تخم مرغ را از بچه گرفت وبه ديصانى توجه فرموده گفت : اين تخم مرغ را مىبينى ؟ ! يك دژ در بسته وپوشيده اى است ، داراى پوست ستبرى است ، زير پوست ستبر پوست نازكى است ، درون پوست نازك طلاى روان ونقره آب شده اى است كه هيچ يك به يكديگر آميخته نمىشوند ، نه مصلحى از آن دژ بيرون مىآيد كه خبر از صلاح آن دهد ونه مفسدى وارد آن دژ مىشود كه خبر از فساد آن دهد ، هيچ كس نمى داند جوجه‌اى كه از اين تخم بيرون مىآيد نر خواهد بود يا مادة ، همين تخم ( با حرارت مخصوصى ) شكافته شده طاوسى به آن زيبائى با چنان رنگ آميزى كه نقاشهاى ماهر عاجز از آن رنگ آميزى هستند بيرون مىآيد آيا تصور ميكنى كه طاوس