خواندندى . و چون روزگارى [ 1 ] بر آمد ابروى ، بزرگ شد و ظلم پيش گرفت بدين ولايت ، چنان كه مردم بيش [ 2 ] صبر نتوانستند كرد [ 3 ] . دهقانان و توانگران از اين ولايت بگريختند و به تركستان رفتند [ 4 ] ، و طراز شهرى بنا كردند . و آن شهر را حموكت [ 5 ] نام كردند . از بهر آنكه دهقانى بزرگ رئيس آن طايفه ( كه ) [ 6 ] از آنجا رفته بود [ 7 ] وى را حموك نام بود . و حموك [ 8 ] به زبان بخارى گوهر [ 9 ] بود ، و كت [ 10 ] شهر بود . يعنى شهر حموك [ 11 ] و به زبان بخارى كسى كه بزرگ بود وى را حموك خوانند ( يعنى گوهرى است فلان [ 12 ] ) . پس آن مردمان كه به بخارا مانده بودند به نزديك مهتران [ 13 ] خود كس فرستادند ، و فرياد [ 14 ] خواستند از جورا به روى .
آن مهتران و دهقانان به نزديك [ 15 ] پادشاه تركان [ 16 ] رفتند . و نام آن پادشاه قراجورين [ 17 ] ترك بود و آن را [ 18 ] از جهت بزرگى بياغو [ 19 ] لقب كرده بودند [ 20 ] و از بياغو [ 19 ] داد خواستند . بياغو [ 20 ] پسر خود ( كه ) شير كشور ( نام داشت ) [ 21 ] با لشكر [ 22 ] عظيم فرستاد . چون شير كشور به بخارا آمد ابروى [ 23 ] را در بيكند بگرفت . و بند كرد ، و باز بفرمود [ 24 ] تا يكى جوال را بزرگ از كبت [ 25 ] سرخ پر كردند و ابروى را در آن جوال كردند [ 26 ] تا بمرد . و شير كشور [ 27 ] را اين ولايت
هامش
[ 1 ] - م ، ب : روزگار
[ 2 ] - ب : مردم بدين ولايت بيش
[ 3 ] - خ : نتوانستند صبر كرد
[ 4 ] - كلمه ( رفتند ) فقط درب است
[ 5 ] - خ : حموت
[ 6 ] - م ، ب : دهقانان بزرگ رئيس آن طايفه بودند
[ 7 ] - م ، ب : از بخارا رفته بودند
[ 8 ] - م ، ب : ( حموك ) ندارد
[ 9 ] - م : گوهرى
[ 10 ] - ب : و بركت
[ 11 ] - درب : همه جا ( جموك ) بجاى حموك است
[ 12 ] - ش : ندارد
[ 13 ] - د : مهترين
[ 14 ] - د :
فرياد
[ 15 ] - م ، ب : و دهقانان بزرگ
[ 16 ] - م ، ب : تركستان
[ 17 ] - م : متن آن « قراخودين » - و در حاشيه قراجورين - خ : فراخودين - ت : قراجوزين
[ 18 ] - م ، ب :
و او را
[ 19 ] - م ، د ، ت ، خ : بيغو - و در حاشيهء - م : بياغو
[ 20 ] - د : كردند
[ 21 ] - ش ، ب : پسر خود شير كشور را
[ 22 ] - م ، ب : با لشكرى
[ 23 ] - د ، خ ، ب : و ابروى
[ 24 ] - م : فرمود
[ 25 ] - م ، خ :
از جوال را از كيت - ش : كتب - د : كت - ب : تا يكى جوال را از كب سرخ بزرگ
[ 26 ] - خ :
كرد
[ 27 ] - م ، ب ، خ : و اين شير كشور