تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بخارا ( فارسي ) — صفحة 125

مساهمون:

ص١٢٥
همى داشت ، و در اين ميان امير اسماعيل را ديدم از دور ، خواستم كه فرود آيم ، به جان و سر خويش سوگند دادم ، كه فرومآى [ 1 ] . دل من قرار گرفت ، و مرا به سراپرده فرود آورد . و ابو يوسف با من نشست ، و مرا باز داشت ، و چون آب خواستم مرا جلاب دادند ، و در حق من انواع اعزاز و اكرام نمودند . پس امير اسماعيل نزديك من اندر آمد . و مرا بنواخت و عهد كرد كه ترا نكشم ، و بفرمود تا مرا در عمارى نشانند [ 2 ] ، و به حرمت به شهر رسانند . و به شب مرا به شهر [ 3 ] سمرقند در آوردند ، چنان كه از اهل سمرقند هيچ كس را [ 4 ] خبر نبود . و امير اسماعيل انگشترى [ 5 ] من بخريد [ 6 ] . از آن كس كه با وى بود به سه [ هزار ] درم [ 7 ] و بهاى [ 8 ] آن بداد ، و به نزديك من فرستاد ، و نگين انگشترى [ 5 ] ياقوت سرخ بود . و عمرو ليث گفت كه روز حرب [ 9 ] با من چهل هزار درم بود ، كه در جنگ بردند . و من بر اسبى بودم كه پنجاه فرسنگ راه رفتى [ 10 ] ، و بسيار [ 11 ] آزموده بودم . امروز همان اسب چنان سست همى رفت كه خواستم فرود آيم [ 12 ] ، پايهاى [ 13 ] اسب به جوى فرو شد ، از اسب [ 14 ] فرو افتادم [ 15 ] و از خويشتن نوميد گشتم . چون آن هر دو چاكر قصد [ 16 ] من كردند . آن كس كه با من بود او را گفتم بر اسب من بنشين ، و بگريز [ 17 ] . وى بر اسب من بنشست ، نگاه كردم چون ابر همى رفت .
هامش
[ 1 ] - خ : ماند [ 2 ] - د ، خ : نشاندند [ 3 ] - ش ، ب : و بشب به شهر [ 4 ] - ب : ( را ) ندارد [ 5 ] - د ، ب ، خ : انگشترين [ 6 ] - خ : خريد [ 7 ] - ش ، م ، ب : بسه درم [ 8 ] - د ، خ : و ثمن [ 9 ] - خ : ( حرب ) ندارد [ 10 ] - ش ، ب : فرسنك رفتى [ 11 ] - خ : كه بسيار [ 12 ] - ش : امروز چنان سست همى رفت كه خواستم كه فرود آيم - خ : اسب همى رفت امروز چنان سست خواستم كه فرود آيم - د : امروز همان اسب چنان سست همى رفت خواستم فرودآيم [ 13 ] - ب : و پايهاى [ 14 ] - ش ، ب : و از اسب [ 15 ] - م : بگوى فرو افتادم - كلمهء ( بگوى ) در حاشيه نوشته شده [ 16 ] - ب : آن هر دو قصد - د ، خ : چو آن دو چاكر قصد [ 17 ] - ش ، ب ، خ : ( و بگريز ) ندارد