كشتند و بعضى را مىگرفتند ، تا به هشت فرسنگ بلخ برسيدند [ 1 ] . عمرو ليث را ديدند با دو چاكر : يكى بگريخت و آن ديگرى به عمرو ليث در آويخت ، پس عمرو ليث را بگرفتند . و هر كس مىگفت [ 2 ] كه عمرو ليث را من گرفتم . عمرو ليث گفت مرا اين چاكر من گرفته است . و عمرو ليث مر آن چاكر را پانزده دانه مرواريد داده است ، قيمت هر يكى هفتاد هزار درم [ 3 ] . آن مرواريدها از آن غلام بستدند . و گرفتن عمرو ليث چهار شنبه بود دهم ماه جمادى الاول سال دويست و هشتاد و هشت [ 4 ] .
و عمرو ليث را پيش امير اسماعيل آوردند . عمرو ليث خواست كه پياده شود امير ماضى دستورى نداد ، و گفت من امروز [ 5 ] با تو آن كنم كه [ 6 ] مردمان عجب دارند . و بفرمود تا عمرو ليث را به سرا پرده فرود آوردند ، و برادر خويش را به نگاه داشتن او فرستاد [ 7 ] ، و از پس چهار روز امير را بديد . عمرو ليث را بفرمود تا بپرسيدند كه چگونه گرفتار شدى . گفت همى تاختم ، اسبم فروماند ، فرود آمدم و خفتم ، و دو غلام [ 8 ] ديدم به سر من ايستاده ، يكى از ايشان تازيانه رها كرد ، و بر بينى من بنهاد . ( گفتم ) از اين پير مرد چه مىخواهى ، سوگند دادم مر ايشان را كه مرا هلاك نكنند . فرود آمدند ، و پاى مرا بوسه [ 9 ] دادند ، و مرا زينهار دادند . يكى از ايشان مرا بر اسب نشاند . و مردمان جمع آمدند ، و گفتند با تو چيست . گفتم با من چند مرواريد است ، قيمت [ 10 ] هر يكى هفتاد هزار درم ، و انگشترى [ 11 ] خويش بدادم ، و موزه از پاى من بيرون كردند ، لختى گوهرهاى گرانبها يافتند . و سپاه مرا اندر يافت . و محمد شاه ؟ مردمان را از من باز
هامش
[ 1 ] - د ، ت : تا بدر بلخ رسيدند و به هشت فرسنگ
[ 2 ] - ش ، ب : و هر كسى مىگفتند
[ 3 ] - د :
درهم
[ 4 ] - د ، خ : بود كه گرفتار شد
[ 5 ] - ش : و گفت امروز
[ 6 ] - م ، ب : ( كه ) ندارد
[ 7 ] - خ : فرستادند
[ 8 ] - د ، م ، ب ، خ : دو غلام
[ 9 ] - ش : و پاى بوسه
[ 10 ] - د ، ت ، خ : قيمتى
[ 11 ] - ب ، خ : و انگشترين