تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بخارا ( فارسي ) — صفحة 128

مساهمون:

ص١٢٨
نياراميدى جز به بخارا . ( و هر كجا بودى گفتى شهر ما چنين و چنين يعنى بخارا ) [ 1 ] و بعد از وفات وى پسر او به جاى او [ 2 ] نشست و او را لقب امير ماضى كردند .
( ذكر ولايت ) امير شهيد احمد بن اسماعيل السامانى امير خراسان شد و او را امير شهيد خوانند . او به سيرت پدر خويش مىرفت ، و عدل مىكرد ، و انصاف رعيت به تمامى داد . و رعايا در راحت و آسايش مىبودند . و از آنجا به خراسان رفت ، و مملكت خويش را مطالعه مىكرد ، و سيستان بگشاد . و به روزگار امير ماضى سيستان به نام او بود ، و از آنجا به بخارا آمد . و او شكار دوست داشتى ، و به شكار رفته بود به لب [ 3 ] جيحون ، و سراپرده زده . چون از شكار باز آمد ، قاصدى آمد ، و نامه آورد از ابو العباس [ 4 ] امير [ 5 ] طبرستان نامه برخواند ، نوشته بود كه حسين بن علا خروج كرد ، و بيشتر از ولايت گرگان و طبرستان گرفت ، و مرا به ضرورت مىبايد گريخت [ 6 ] . امير دلتنگ شد ، و بغايت غمناك شد ، دعا كرد ، و گفت : بار خدايا اگر اين ملك از من خواهد رفتن مرا مرگ ده ، و به سراپرده در آمد . رسم آن بود كه يكى شيرداشتى ، هر شبى بر در آن خانه كه وى خفتى [ 7 ] به زنجير بر بستندى [ 8 ] ، تا هر كه خواستى كه بر اين [ 9 ] خانه درآيد آن شير وى را هلاك كردى . آن شب چون دلتنگ بود ، خاصگان همه دل مشغول بودند .
هامش
[ 1 ] - آنچه در ميان پرانتز است از نسخه د افتاده است [ 2 ] - ش : ( او ) ندارد [ 3 ] - م ، د : داشتى شكار رفته بلب - ب : داشتى به شكار رفته بود بلب [ 4 ] - ب : و ابو العباس [ 5 ] - د ، ب ، خ : و امير [ 6 ] - خ : بايد گريختن [ 7 ] - خ ، ب : وى بودى خفتى [ 8 ] - ش : بستند [ 9 ] - خ : در اين