دانستم كه آن از بىدولتى [ 1 ] من بوده است ، عيب اسب نبوده است [ 2 ] .
عمرو ليث امير اسماعيل را گفت من به بلخ ده خروار زر پنهان كردهام ، بفرماى تا بياورند [ 3 ] ، كه امروز بدان [ 4 ] سزاوارترى . امير اسماعيل كس فرستاد و بياوردند [ 5 ] ، جمله را به نزديك عمرو ليث فرستاد . و امير [ 6 ] اسماعيل ( را ) رحمه الله [ 7 ] هر چند الحاح كردند ، هيچ قبول نكرد .
و نامهء امير المؤمنين به سمرقند رسيد [ 8 ] به طلب عمرو ليث . عنوان نامه چنين نوشته بود كه :
( من ) عبد الله بن الامام ابى العباس المعتضد باللَّه امير المؤمنين الى ابى ابراهيم اسماعيل [ 9 ] بن احمد مولى امير المؤمنين .
چون نامه به امير اسماعيل رسيد ، اندوهگين شد از جهت عمرو ليث ، فرمان خليفه را رد نتوانست كردن . فرمود تا عمرو ليث را [ 10 ] در عمارى نشانده [ 11 ] به بخارا آوردند . و امير اسماعيل از شرم روى به وى ننمود . و كس فرستاد كه اگر حاجتى [ 12 ] دارى بخواه . عمرو ليث گفت فرزندان مرا نيكودار [ 13 ] « و اين كسانى [ 14 ] كه مرا مىبرند وصيت كن تا ايشان مرا نيكودارند » . [ 15 ] امير اسماعيل همچنان كرد ، و در عمارى [ نشانده ] [ 16 ] او را به بغداد فرستاد . و چون به بغداد رسيد خليفه او را به صافى خادم سپرد . و وى در بند مىبود پيش صافى خادم تا آخر عهد معتضد . و وى دو سال در زندان بود تا كشته شد . به تاريخ دويست و هشتاد
هامش
[ 1 ] - د ، خ : آن بىدولتى
[ 2 ] - د ، خ : نبوده است - ش ، ب : نيست
[ 3 ] - ب ، خ : بيارند
[ 4 ] - ت ، د : به آن
[ 5 ] - ب : بياورند
[ 6 ] - خ : امير
[ 7 ] - خ ، د : ( رحمه الله ) ندارد
[ 8 ] - م ، ب : رسيد بسمرقند
[ 9 ] - د ، ب ، خ : الى ابى اسماعيل
[ 10 ] - ش : ( را ) ندارد
[ 11 ] - ش ، ب : ( نشانده ) ندارد
[ 12 ] - د ، ب ، خ : كه حاجتى ( اگر ) ندارد
[ 13 ] - ب ، ش : نيكو دارند
[ 14 ] - ب : و اين كسان
[ 15 ] - در ش اين بخش نيست
[ 16 ] - در ش ، ب : نيست