تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بخارا ( فارسي ) — صفحة 82

مساهمون:

ص٨٢
را بخارخدات [ 1 ] . چون سامانخدات را پسرى آمد از دوستى او پسر را اسد نام كرد . و اين اسد جدّ امير ماضى [ 2 ] امير اسماعيل سامانى است ( رحمة الله عليه ) . اسماعيل ابن اسد بن سامانخدات . و سامان ( خدات ) از فرزندان بهرام چوبين ملك [ 3 ] بوده است ، و از آنگاه باز بارگاه سامانيان هر روز بلندتر است تا رسيد آنجا كه رسيد . احمد ( بن محمد ) بن نصر گويد كه : محمد [ بن ] جعفر [ 4 ] روايت كرده است اندر كتاب ، از محمد بن صالح الليثى و ابو الحسن ميدانى كه به روزگار اسد بن عبد الله القسرى [ 5 ] مردى بيرون آمد ، و اهل بخارا را به ايمان خواند ، و اهل بخارا بيشتر اهل ذمه [ 6 ] بودند ، و جزيه مىدادند [ 7 ] ، قومى اجابت كردند ، و مسلمان [ 8 ] شدند . ملك بخارا طغشاده بود ، وى را خشم آمد ، از بهر آنكه در سر كافر بود ، او به امير خراسان اسد بن عبد الله نامه نوشت ، كه به بخارا مردى پديد آمده است ، و ولايت بر ما شوريده مىدارد ، و قومى را به خلاف ما [ 9 ] بيرون آورده است ، و مىگويند [ 10 ] كه اسلام آورديم و دروغ مىگويند . اسلام به زبان آورده‌اند ، و به دل به همان كار خويش مشغولند ، و بدين بهانه ولايت و ملك شوريده مىدارند . و خراج مىشكنند . بدين سبب اسد بن عبد الله نامه كرد به عمال خويش [ 11 ] شريك بن حريث و او را فرمود [ 12 ] ، كه آن قوم را بگيرد ، و به ملك ( بخارا ) تسليم نمايد ، تا هر چه بخواهد بكند .
هامش
[ 1 ] - خ : بخارخداة خوانند [ 2 ] - د ، م ، ب ، خ : رضى [ 3 ] - د : ( ملك ) ندارد [ 4 ] - ش ، ب : محمد جعفر [ 5 ] - تمام نسخ : القشيرى [ 6 ] - د ، خ : اهل ذمى - م ، ب : زمه ؟ [ 7 ] - خ : بوده‌اند و جزيه مىداده اند [ 8 ] - ش ، مسلمانان [ 9 ] - خ : مايان [ 10 ] - خ : و مىگويد [ 11 ] - م ، ب : نامه كرد مقاتل - در حاشيه ب اصلاح شده به ( عمال خويش ) [ 12 ] ش : و او فرمود