پيشين [ 1 ] ، چون سلام دادند ، وزير اندر آمد . و گفت امير آمده است دستورى هست تا درآيد ، گفت هست . و روى به قبله نشسته بود ، و امير [ 2 ] اندر آمد و سلام كرد ، و بنشست [ 3 ] ، و هيچ سخن نتوانست گفتن . خواجه رحمة الله عليه گفت چه حاجت دارى . هر چند جهد [ 4 ] كرد كه سخن گويد ، هيچ [ 5 ] نتوانست گفتن . چون امير خشويه را ديد [ 6 ] گفت خواجه ابو حفص را [ 7 ] چگونه يافتى . گفت همچنانكه تو گفتى . حيران فرو ماندم ، چند بار نزديك [ 8 ] خليفه رفتم ، و با خليفه سخن گفتم ، مرا مهابت [ 9 ] خليفه از آن سخن باز نداشت ، و اينجا از هيبت ( ايشان ) سخن نتوانستم گفتن .
روايت كردهاند از محمد بن سلام بيكندى كه وى با زهد و با علم بود .
گفت كه [ 10 ] به خواب ديدم [ 11 ] رسول را صلى الله عليه و سلم [ 12 ] به بخارا ( در بازار خرقان ) [ 13 ] و بازار [ 14 ] خرقان از سر كوى مغان تا كوى دهقانان ، آن را در قديم بازار خرقان خواندهاند . گفت رسول را ديدم بر همان شترى كه در خبر آمده است نشسته ، و كلاه سفيد بر سر نهاده ، و خلقى انبوه به پيش او ايستاده ، و شادى مىكردند به آمدن رسول عليه السلام ، و مىگفتند رسول را صلوات الله عليه [ 15 ] به كجا فرود آريم ، آنگاه [ 16 ] به خانهء خواجهء امام [ 17 ] ابو حفص رحمة الله عليه فرود آوردند . خواجه [ 18 ] ابو حفص را ديدم پيش رسول صلى الله عليه و سلم
هامش
[ 1 ] - خ : ( پيشين ) ندارد
[ 2 ] - ب : امير
[ 3 ] - خ : بنشست
[ 4 ] - د ، ت ، خ : سعى
[ 5 ] - ش ، ب :
( هيچ ) ندارد
[ 6 ] - تمام نسخ به همين صورتست و ظاهر « چون امير را خشويه ديد او را »
[ 7 ] - ش : ( را ) ندارد
[ 8 ] - خ : بنزديك
[ 9 ] - د ، خ : مهابت كرد
[ 10 ] - ش ( كه ) ندارد
[ 11 ] - خ :
بجواب گفت ديدم
[ 12 ] - خ : و سلم را
[ 13 ] - م ، ب : بر بازار - در د ، خ : ( و بازار خرقان ) نيست
[ 14 ] - خ : ببازار
[ 15 ] - د : عليه السلام را
[ 16 ] - ت : و آنگاه
[ 17 ] - م : ( امام ) ندارد
[ 18 ] - ب : و خواجه