( 1 ) و پروردگار شيطانها و آنچه گمراه نمودهاند آن را و پروردگار فرشتگان و آنچه كردهاند آن را سؤال مىكنم ترا آنكه رحمت فرستى بر محمّد و بر آل محمّد و آنكه روزى گردانى مرا نيكوئى اين شهر را و خوبى آنچه را كه در اوست و خوبى اهل اين شهر را و خوبى آنچه را كه وارد شدم براى آن و آنكه دور گردانى از من شرّ اين شهر را و بدى آنچه را كه در اين شهر است و بدى اهل آن را و شرّ آنچه را كه وارد شدم براى آن .
( 2 ) ربيع گويد كه : چون آن حضرت به خانهء منصور رسيدند ، من داخل خانه شدم و او را به آمدن حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام و ابراهيم خبر دادم . پس منصور مسيّب بن زهير ضبّى را طلب نمود و شمشيرى به او داد و گفت : هر گاه جعفر بن محمّد داخل شود و من با او تكلّم نمايم و در اثناء آن به تو اشاره كنم پس گردن آن حضرت را بزن و انتظار اذنى ديگر و فرمايشى نيست . ربيع گويد كه : پس من بيرون رفتم و به سوى آن حضرت شتافتم تا آنكه آن حضرت را خبر نمايم از جهت آنكه من دوستدار آن حضرت بودم و در سفر حج با ايشان معاشرت كرده بودم و در خدمت آن حضرت [ ايشان ] بودم . پس چون به خدمت ايشان گفتم : يا ابن رسول اللَّه بدرستى كه اين جبّار ( يعنى منصور ) در بارهء شما امرى كرده كه ناخوش دارم كه اظهار نمايم . پس اگر سفارشى و وصيّتى در خاطر داريد بفرمائيد . آن حضرت فرمودند كه : مترس پس اگر منصور مرا ببيند ، هر آينه ارادهء او بر طرف مىشود و از آنچه قصد نموده بر مىگردد . پس پردهاى را كه به در خانهء او آويخته بود ، برداشتند ( 3 ) و اين دعا را خواندند :
اى خداوند جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و اى خداوند / ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و محمّد كه رحمت فرستد خدا بر او بر آل او و همهء پيغمبران متولّى باش مرا « 1 » در اين بامداد و مستولى مگردان بر من كسى را از آفريدگان خود به چيزى كه نباشد صبرى براى من به آن چيز . « 2 »
و چون داخل شدند ، لبهاى مباركشان حركت مىكرد و چيزى را مىخواندند كه آن را نفهميدم . پس به جانب منصور نگاه كردم ، او را مثل شعلهء آتشى ديدم كه بر آن آبى ريخته شود ، پس خاموش گردد . پس بعد از آن آتش غضب او فرو نشست تا آنكه آن حضرت نزديك شد و نزد كرسى او نشست . پس منصور از جاى خود برجست و دست آن حضرت را گرفته او را برخيزانيد و بر كرسى خود نشانيد و گفت يا ابا عبد اللَّه بر من تعب تو عظيم است و حاضر نكردم ترا مگر از جهت آنكه به سوى تو از خويشان تو شكوه نمايم . بدرستى كه خويشى مرا قطع كردند و در دين من طعن زدند و مردمان را بر روى من باز داشتند كه با من نزاع كنند و اگر به غير من كسى خليفه مىشد كه به ايشان از من دور تر بود ، هر آينه سخن او را مىشنيدند و اطاعت او مىكردند . پس آن حضرت فرمودند كه : يا امير المؤمنين چه چيز ترا از پيروى كردن جماعت گذشتگان صالح باز
هامش
( 1 ) متولّى كسى است كه صاحب اختيار باشد و امرهاى خود را به او باز گذارده باشند .
( 2 ) يعنى چيزى كه تحمل آن نتوانم نمود .