ابراهيم بن جبله گويد كه : چون حضرت از خواندن اين دعا فارغ شدند ، به من كه فرمودند : بجاى آور « 1 » آنچه را كه به آن از جانب منصور مامورشدهاى . پس من گفتم كه به خدا قسم كه آن را نمىكنم و هر چند دانم كه كشته مىشوم . پس دست آن حضرت را گرفتم و او را بردم و به خدا سوگند كه در آن هيچ شك نداشتم كه منصور آن حضرت را خواهد كشت . پس چون به در خانهء منصور رسيديم كه پرده بر آن آويخته بود ( 1 ) ، حضرت اين دعا را خواندند :
اى خداوند جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و اى خداى ابراهيم و اسماعيل و اسحق [ و يعقوب ] و محمّد رحمت فرستد خدا بر او و بر آل او متولى باش در اين بامداد سلامتى مرا و مستولى مگردان بر من در اين اوّل روز كسى را از آفريدگان خود به چيزى كه نباشد صبرى و تحمّلى براى من به آن چيز .
ابراهيم گويد كه : پس آن حضرت را بر منصور داخل نمودم پس منصور درست نشست و اعاده نمود آن سخن را كه در اوّل گفته بود و به آن حضرت گفت كه : مىخواهى كه ملاحظهء هر دو طرف نمائى و تحريم محمّد بن عبد اللَّه بر مخالفت من مىنمائى ؟ ! به خدا سوگند كه ترا مىكشم ! پس آن حضرت فرمودند كه : من چنين كارى نكردهام ، پس دست از من بدار ، قسم به خدا كه زمان صحبت من با تو كم شده است و هنگام مفارقت نزديك « 2 » رسيده است . پس منصور به آن حضرت گفت كه :
برگرديد پس حضرت برخاستند و بيرون رفتند . پس منصور متوجّه به عيسى بن على گرديد و گفت : يا ابا العبّاس برو و خود را به آن حضرت رسان و بپرس كه اجل و مرگ من نزديك شده است يا از آن حضرت . عيسى گويد كه پس من بيرون رفتم و از عقب آن حضرت بسيار تند دويدم تا آنكه به آن حضرت رسيدم . پس گفتم : يا ابا عبد اللَّه بدرستى كه امير المؤمنين منصور مىگويد كه : آيا اجل و مرگ من نزديك است يا از آن شما ؟ پس آن حضرت فرمودند كه : اجل منصور نزديك نيست بلكه اجل من نزديك است . پس برگشتم و به منصور گفتم . پس منصور گفت كه : آن حضرت راست مىگويد . ابراهيم گويد كه :
چون من از نزد منصور بيرون رفتم ، ديدم كه آن حضرت نشسته است و انتظار من مىكشد از جهت آنكه عذرخواهى نمايد مرا و در حقّ من دعا كند از براى آنكه من نسبت به ايشان آن بىادبى را بجاى نياوردم كه منصور به من امر كرده بود . پس بعد از آن حمد خداى نمودند و اين كلمات را گفتند ( 2 ) و آن اين است :
همهء ستايش از براى خداست كه مىخوانم من او را پس اجابت مىكند دعاى مرا و هر چند هستم من كاهل در وقتى كه مىخواند خدا مرا و همهء ستايش براى خداست كه سؤال مىكنم او را پس مىدهد به من و هر چند هستم من خسيس در هنگامى كه قرض مىطلبد از من « 3 » و همهء ستايش براى خداست كه مستوجب است شكرگزارى بر
هامش
( 1 ) يعنى از انداختن جامه به گلوى حق جوى آن حضرت و كشيدن ايشان را به روى خاك تا به نزد منصور .
( 2 ) يعنى اجل نزديك رسيده است و از عمر و زندگانى كم مانده است . و اللَّه يعلم
( 3 ) عبادت كردن بنده و به جا آوردن كارهاى نيكو را به قرض دادن شخصى به كسى تشبيه نمودهاند ، از جهت آنكه به او رجوع مىنمايد و عوض آن را در آخرت مىگيرد يعنى هر چند من بخيل هستم در هنگامى كه خداى تعالى از من عبادت و كارهاى صالح را خواسته است و وعده نموده است به آنكه در آخرت به عوض آنها ثواب و بهشت خواهم داد . و اللَّه يعلم