او بيرون آوردم و رفتم . پس چون پدرم خواست كه از عقب من آيد ، دستهاى خود را بر زانوى گذارد كه از جاى برخيزد از بسيارى آزار و شدّت دردى كه به او رسانيده بودم نتوانست كه از جاى خود حركت نمايد ( 1 ) ، پس اين شعرها را خواند :
جارى شد خويشى ( يعنى پدر و فرزندى ) ميان من و ميان هم خانهء من * مساوى « 1 » بىتفاوت همچنان كه طلبكنندهء باران طلب فرود آمدن باران مىكند و پروريدم او را تا آنكه قوى هيكل گرديد مثل شتر بزرگ * به نحوى كه هر گاه مىايستاد دوش او مساوى با كوهان شتر بود و به تحقيق من بودم كه در زمان كودكى او به او از خوردنى مىدادم * هر گاه گرسنه مىشد از خوردنيها پاكيزهتر و نيكوتر آن را پس چون به كمال رسيد در اوّل جوانى خود * و قامت او « 2 » مثل نيزهء « 3 » ردينى گرديد بر من ستم نمود و مال مرا ربود همچنين و دست مرا * پيچيد دست او را خدا بپيچاند كه اوست غالب بر او ( 2 ) پس پدرم به خدا سوگند ياد نمود كه به سوى خانه خدا رود و شكوه من نمايد و بر من نفرين كند . پس چند روز روزه گرفت و چندين ركعت نماز گذارد و نفرين نمود و بر شتر خود سوار شد و بيرون رفت و قطع بيابانها نمود و طى رودخانهها كرد و بر كوهها بالا رفت و پايين آمد تا آنكه در روز حج اكبر به مكه معظّمه رسيد پس از شتر خود پايين آمده متوجّه خانهء خدا گرديد و طواف خانه نمود و سعى صفا و مروه كرد و بعد از آن به مسجد الحرام آمده به پردههاى خانه كعبه چسبيد و خود را به آن آويخت و به خداى تعالى زارى نمود و نفرين كرد ( 3 ) و اين اشعار را خواند :
اى كسى كه حاجيان با مشقّت به سوى او آمدند * سوار بر بالاى شتران از بلاد دور در نهايت دورى بدرستى كه من آمدهام ترا اى كسى كه نااميد نمىكند كسى را * كه بخواند او را در حالى كه زارى نمايد بخداى يكتا مقصود در حاجتها خداوندا اين منازل پسر من كه نمىترسد از عاق شدن از من * پس بستان حقّ مرا اى درستكنندهء شكستها « 4 » از فرزند من
هامش
( 1 ) يعنى هميشه از خداى تعالى مىخواستم و فرزندى را طلب مىنمودم تا آنكه دعاى من مستجاب شد و جارى شد خويشى پدر فرزندى ميان من و ميان كسى كه هم خانهء من گرديد و نازل شد بر من به حيثيتى كه مساوى بود و هيچ تفاوتى نبود ميان من و او نسبت به آن خانه و آنچه در آن بود همچنان كه طلب مىنمايند مردمان از خدا باران را و به دعاى باران مىروند و در بعضى از نسخهها منازل بى « يا » است و در اين هنگام ممكن است كه منازل نام آن پسر باشد يعنى جارى شد خويشى پدر فرزندى ميان من و ميان آن جوان بىتفاوتى ، و مساوى بوديم در رعايت نمودن و سلوك كردن چنانچه معلوم نمىشد كه او پسر من است يا نه . و اللَّه يعلم
( 2 ) خاطب در اين مقام به معنى قامت است هر چند در لغت عرب به اين معنى نيامده . و اللَّه يعلم
( 3 ) نيزهء ردين نيزهاى است كه منسوب به زنى است كه نام او ردينيّه بوده و نيزه را خوب مىساخته . و اللَّه يعلم
( 4 ) يعنى اى اصلاحكنندهء حال من و اى جبركننده و درست نمايندهء شكستگى و عجز مرا يا آنكه اى صاحب جبروت .