( 1 ) اختيار نمودن خداى تعالى ما را از براى پيشوائى امت « 1 » پس خريده شده است لهوها و لعبها به سهم « 2 » يتيم و زن بيوه و حكم نمودهاند آن را « 3 » در بدنهاى مؤمنان ، اهل « 4 » ذمّه و متولى گشته است بپاى داشتن امرهاى ايشان را فاسق هر طايفهاى پس نيست منعكنندهاى كه منع كند و نگاهدارد ايشان را از هلاكت و نه رعايتكنندهاى كه نگاه نگاه كند به سوى ايشان به چشم رحمت و نه صاحب كرمى كه سير گرداند جگر گرمى را از گرسنگى ، پس مؤمنان صاحب سؤال و زارىاند در خانهء هلاكت « 5 » و اسيران فقر و بىچيزىاند و هم قسمان « 6 » دلگيرى و خوارىاند . خداوندا و به تحقيق كه نزديك شده است وقت درو كردن زراعت باطل و رسيده است به نهايت آن و محكم گشته است ستون آن و جمع شده است متفرق آن و به راه افتاده است « 7 » بچهء آن و بلند شده است نهال آن و به زمين كشيده است باطل « 8 » گردن دراز خود را . « 9 » خداوندا پس برانگيز براى او از جانب حق دست دروكنندهاى را كه ببرد [ بشكافد ] ايستادهء او را و بشكند شاخهء او را و بر طرف نمايد رفعت او را و قطع كند بينى او را تا آن كه پنهان شود باطل به سبب زشتى صورت خود ( 2 ) و ظاهر گردد حق به نيكوئى گونه خود . خداوندا و باقى مگذار براى ستم ستونى را مگر آنكه شكسته باشى او را و نه سپرى مگر آنكه دريده باشى آن را و نه هم سخنان « 10 » اجتماعكنندهاى را مگر آنكه پراكنده نموده باشى آنها را و نه لشكر گرانى را مگر آنكه سبك نموده باشى آن را و نه پايهء بلندى را مگر آنكه پست نموده باشى آن را و نه بلندكنندهء « 11 » پرچمى را مگر آنكه سرنگون كرده باشى آن را و نه سبزى را مگر آنكه خشك نموده باشى آن را . بار خدايا
هامش
( 1 ) يا آنكه بعد از اختيار نمودن ايشان شخصى را از ميان خود از براى امّت يعنى از براى خلافت امّت . و اللَّه يعلم
( 2 ) يعنى حصهء يتيمها و زنان بيوه را از خمس و از مالهاى امام عليه السلام كه غصب نمودهاند و در لهوها و لعبها صرف نمودهاند .
( 3 ) يعنى حكم كردهاند در حدود و قصاص و در خونها و فرجهاى مؤمنان جماعتى چند كافر كه اصلا احكام شرعيّه را نمىدانستند . و اللَّه يعلم .
( 4 ) يعنى كافرانى كه مثل يهود و نصارى هستند يا آن كه حقيقة نصارى را حاكم نمودهاند و به اطراف مىفرستادهاند . و اللَّه يعلم .
( 5 ) يعنى به خانه كه صاحبش را هلاككننده است ، يا آن كه اموال آن هلاك و ضايع شده است ، يعنى خانهاى كه فانى است و در آن چيزى نيست . و اللَّه يعلم
( 6 ) هم قسم بودن كنايه از ملازمت و عدم جدائى از يك ديگر است ، يعنى مؤمنان پيوسته ملازم دلگيرى و ذلّت و خوارى هستند و از اين دو چيز جدا نمىشوند چنانچه دو شخص كه هم قسم شوند از يك ديگر تخلّف نمىورزند و با هم متّفق هستند . و اللَّه يعلم
( 7 ) خدرف به خاء نقطهدار و به دال بىنقطه ، فيروزآبادى گفته يعنى تند حركت نمود ، و ممكن است كه به حاء بىنقطه و به ذال نقطهدار خوانده شود يعنى صاحب ناخن و چنگال شده بچهء او چنانچه در بعضى از نسخهها است . و اللَّه يعلم
( 8 ) « جران » باطن گردن شتر است ، ابن اثير گفته : « و ضرب الحقّ بجرانه » يعنى : قرار گرفته است حقّ به محلّ قرار خود هم چنان كه شتر هر گاه مىخوابد و استراحت مىنمايد مىكشد گردن خود را بر زمين و اللَّه يعلم . جران البعير : مقدّم عنقه .
( 9 ) كنايه از قرار گرفتن باطل است .
( 10 ) تفسير كلمهء مجتمعه سابقا در قنوت حضرت امام موسى عليه السلام في الجمله اشارهاى به آن شده است .
( 11 ) تانيث رافعة به اعتبار آن كه صفت جماعت است ، يا آن كه تاء وحدت باشد ، و يا آن كه به اعتبار مضاف اليه است كه علم باشد ، و ممكن است كه رافعة به معنى مرتفعة باشد ، و تانيث علم به اعتبار آن كه به معنى راية است ، يعنى و باقى مگذار علم بلندى را مگر آن كه سرنگون نموده باشى آن را و اللَّه يعلم . يا آن كه علم بندى را چنان كه فيروزآبادى گفته كه رافع متعدّى و لازم هر دو آمده است .