( 1 ) نماى از او لباس « 1 » غلبه دادن تو او را كه مكافات ننموده است او را به نيكوئى و بشكن پشت او را اى شكنندهء پشت متكبران و بر طرف نماى او را اى بر طرف كنندهء امّتهاى گذشته و هلاك نماى او را اى هلاك سازندهء قبيلههاى ستمكننده و ذليل ساز او را « 2 » اى ذليل سازندهء طايفههاى فسادكنندگان و بر طرف نماى پادشاهى او را و كوتاه گردان زندگى او را و محو نماى نشان او را و قطع كن خبر او را و خاموش نماى « 3 » آتش او را و تاريك ساز روز او را ( يعنى زندگى او را ) و بىنور نماى آفتاب او را ( يعنى آفتاب دولت او را ) و بيرون بر جان او را و بشكن بازار او را « 4 » و قطع كن « 5 » كوهان رفعت او را و بر خاك بمال « 6 » بينى او را و تعجيل نماى مرگ او را و مگذار « 7 » از براى او سپرى مگر آن كه پاره نموده باشى آن را و نه ستونى مگر آن كه شكسته باشى آن را و نه كلمهء جمعشدهاى را « 8 » مگر آن كه پراكنده كرده باشى آن را و نه پايهء بلندى مگر آن پست نموده باشى او را و نه قوّتى مگر آن كه سست نموده باشى او را و نه وسيلهاى را مگر آن كه قطع نموده باشى او را و بنماى به ما مددكاران او را متفرّق در اطراف « 9 » بعد از التيام ايشان و پراكندهشدهء بعد از موافقت نمودن آنها در سخن و در بالا نگاهدارندهء « 10 » سرهاى خود را بعد از ظاهر شدن بر امّت و شفا ده به سبب بر طرف شدن دولت او دلهاى ترسيده را ( 2 ) و قلبهاى ستم رسيدهء اندوهناك را و فرقهء حيران را و خلايق ضايع شده را و غالب گردان [ و زنده گردان ] به سبب هلاكت او حدهاى معطل را و سنّتهاى مندرس شده را و حكمهاى واگذاشته شده را و محلهاى علم تغيير داده شده را و آيههاى تبديل كرده شده را و مدرسههاى ترك [ رها ] كرده شده را و محرابهاى دور و خالى از مردم را « 11 » و مجمعهاى خرابه را و سيرگردان به سبب هلاكت او شكم به اندرون رفتههاى « 12 » بسيار گرسنه را و سيراب گردان
هامش
( 1 ) « سربال » در اصل به معنى پيراهن و درع است . و در اين مقام به معنى مطلق لباسى است . و ممكن است به معنى خود نيز باشد . و اللَّه يعلم
( 2 ) « خذلان » در اصل لغت به معنى يارى نكردن است و آن ذلّت و خوارى را لازم دارد ، چنانچه به آن ترجمه شده است . و اللَّه يعلم
( 3 ) يعنى شعلهء آتش شر و فساد و فتنهء او را خاموش كن و يا آنكه آتش مطبخ دولت و زندگى او را خاموش كن كه كنايه از هلاك شدن او باشد ، چه هر زندهاى احتياج به افروختن آتش دارد . يا آنكه مراد از « نار » نور و روشنى باشد ، يعنى روشنى چراغ دولت و عزّت او را خاموش گردان . و اللَّه يعلم
( 4 ) يعنى باز دار خريدار اعتبار و جاه او را .
( 5 ) يعنى مرتبهء بلندى كه در نظر خلايق دارد ، پست و خفيف گردان . و اللَّه يعلم
( 6 ) كنايه از ذلّت و خوارى است .
( 7 ) يعنى حمايتكنندهاى براى او مگذار ، مگر اينكه او را بر طرف نمايى .
( 8 ) مراد از « كلمهء مجتمعه » جماعتى مىباشد كه در امر خلافت و بيعت نمودن با او هم سخن شدهاند ، يا آنكه مجلسى است كه مردمان جهت ذكر محاسن او در آن جمع شوند ، يا آنكه مجمعى است كه مردمان جهت تدبير و مصلحت مملكت در آن جمع شوند ، يا آنكه مراد سپاه و لشكر او هستند كه جهت اجراى اوامر و احكام او ، جمع شوند . و اللَّه يعلم
( 9 ) جوهرى ذكر نموده است كه « عباديد » جمع است و واحدى از براى آن نيست و به معنى طايفهاى از ناس است كه متفرق شوند و هر يك به طرفى روند بعد از آن كه همه در يك موضع مجتمع بوده باشند . و اللَّه يعلم
( 10 ) يعنى سرهاى خود را بردارند و به سوى بالا نگاه دارند همچنان كه عادت اهل حيرت است . و اللَّه يعلم
( 11 ) « جفا » در اصل به معنى دورى و زوال است ، و در اين مقام كنايه از خالى بودن از مردمان است . و اللَّه يعلم م ح ق سلّمه اللَّه .
( 12 ) يعنى جماعتى را كه از گرسنگى شكمهاى ايشان به اندرون رفته و به پشت ايشان چسبيده باشد . و اللَّه يعلم