( 1 ) و دانايى و مطلع و بسيار آگاهى [ و توانايى ] ، و بدرستى و به تحقيق كه بوده است در پيش از علم تو و در ثابت از قضاى تو « 1 » و در جارى از قدر تو و در روان از امر تو [ و در حكم جارى تو ] و درگذشتهء از ارادهء تو در مخلوقات تو همه ، بدبخت ايشان و نيكبخت ايشان و نيكوكار ايشان و بدكار ايشان آن كه گردانيدهاى تو از براى فلان « 2 » پسر فلان بر من توانائىاى را پس ستم كرده است مرا به آن قدرت ، و جور نموده است بر من به سبب بودن آن و بزرگى نموده است و عزّت بر خود بسته به سبب پادشاهى او كه دادهاى آن را به او و تكبّر نموده است و افتخار ورزيده است به سبب بلندى حال خود كه عطا نمودهاى تو او را و مغرور [ عزيز ] ساخته است او را مهلت دادن تو او را و ياغى نموده است او را حلم تو از او پس اراده نموده است مرا به بدى كه عاجزم من از صبر نمودن بر او و قصد نموده است مرا « 3 » به شرّى كه ضعيفم من از متحمل شدن آن و نيستم من قادر بر استيفاى حق خود از او از جهت سستى من و نه بر انتقام كشيدن از او جهت كمى اعوان من پس بازگذاشتم امر او را ( امر دشمن را ) به سوى تو و اعتماد نمودم در كردار او بر تو و بيمناك نمودهام او را به عذاب تو ( 2 ) و تخويف نمودهام او را به قهر تو و ترسانيدهام او را از عقاب تو پس گمان نموده است آن كه حلم تو از او از جهت سستى تو است و پنداشته است آن كه مهلت دادن تو او را از ناتوانى تو است و باز نداشته است او را « 4 » يك معصيت از ديگرى و پشيمان نگشته است « 5 » از گناهى در مرتبه دويم به سبب بجا آوردن آن در مرتبه اولى ليكن مداومت نموده است در گمراهى خود و پياپى نموده است « 6 » در ستم نمودن خود « 7 » و لجاج نموده است در دشمنى نمودن خود ، و ابرام نموده است در سركشى كردن خود از جهت جرأت نمودن بر تو اى سيّد من و اى مولاى من و از جهت متعرض شدن مر غضب ترا كه
هامش
( 1 ) يعنى در علم تو كه بيشتر از همه چيزها است ، بعضى گفتهاند كه « قضا » آن امر و حكمى است كه البتّه واقع شود و از آن چارهاى نباشد و « قدر » چيزى است كه خداى تعالى در آن اندازهاى و شرطى قرار داده باشد ، مثل آن كه مقدّر شده باشد كه فلان بلا بر فلان شخص نازل شود هر گاه فلان كار خير نكند يا مطلقا دعائى و تصدّقى از او سر نزند و الّا فلا و بعضى به عكس نيز تفسير نمودهاند و بعضى گويند كه اين هر دو متلازمان هستند و جدا نمىشود احدهما از ديگرى از جهت آن كه قدر به منزلهء پى عمارت است و قضا به منزلهء بناى آن است ، و چون سخنان در مسألهء قضا و قدر بسيار و فهم آن براى اكثر مردم مشكل بود ، لهذا متعرض آن نگرديد . و اللَّه يعلم
( 2 ) يعنى هارون الرشيد يا مطلق دشمن ، هر كس كه باشد .
( 3 ) و ممكن است كه « تغمّدنى » به غين نقطهدار خوانده شود يعنى و پوشانيده است مرا شرّى كه فرو گرفته همهء بدن مرا . و اللَّه يعلم
( 4 ) يعنى و بازنداشته است او را به جاى آوردن كار بدى از مرتكب شدن گناهى ديگر ، يعنى همهء معصيتها را مرتكب گرديده ، يا آن كه منفعل نگشته است به سبب عمل آوردن گناهى را يك مرتبه از به جا آوردن آن گناه را يك مرتبهء ديگر .
( 5 ) و همچنين منزجر و بىدماغ نشده است به سبب به جا آوردن گناهى را يك دفعه از به عمل آوردن آن را در مرتبهء ثانيه يا گناهى ديگر را .
( 6 ) بعضى از فضلا گفتهاند كه تتابع ( به باء يك نقطه پى در پى ) در آمدن چيزى است كه خير و نيكو باشد و تتايع به ياء دو نقطه در شرّ و امور بد مىباشد . و اللَّه يعلم
( 7 ) يا آن كه در ستم كردنى كه از او نسبت به ديگران سر زده است يعنى در ظلم از جانب خود . و همچنين « عدوانه » نيز اين احتمال داده يعنى دشمنى نمودنى صادر از جانب او . و اللَّه يعلم