ما در تاريخ مىخوانيم كه « معاويه » زمام حكومت اسلامى را بدون رضايت مسلمين در دست گرفت و « خودكامگى » را به جايى رسانيد كه هر گونه مىخواست با احكام و قوانين اسلام بازى مىكرد و از هيچ كس ملاحظه نداشت .
مخصوصاً به تعقيب شيعيان على عليه السلام پرداخت و آنها را در هر كجا پيدا مىكرد به قتل مىرسانيد حتى از كسانى كه مظنون يا متهم به تشيّع بودند نمىگذشت .
ساير « بنى اميه » و « بنى مروان » نيز اين روش غلط و اين سياست شوم را تعقيب كردند .
نوبت به « بنى عباس » رسيد ، آنها هم نه تنها جنايت بنى اميّه را تكرار كردند بلكه نغمههاى تازهاى در اين زمينه ساز كردند كه سابقه نداشت !
در اين ميان شيعه چه مىتوانست بكند ؟ جز اينكه گاهى عقيده خود را مكتوم سازد و گاهى ابراز نمايد ، آنطور كه دفاع از حق و حقيقت و مبارزه با گمراهى ايجاب مىكرد ، در اين موارد شيعه از ابراز عقيدهء خود ابا نداشت تا اتمام حجت گردد و راه حق و حقيقت به كلى از مردم پوشيده نماند .
ولذا مىبينيم بسيارى از مردان شيعه و بزرگان آنها تقيّه را به كلى زيرپا گذارده و پايمال كردند ، و بدنهاى خود را به عنوان « قربانيان راه حق » به چوبههاى دار و قربانگاههاى ظلم و بيدادگرى تسليم نمودند .
تاريخ هرگز خاطره جانسوز شهداى « مرج عذار » ( يكى از قريههاى شام ) را فراموش نمىكند ، آنها چهارده تن از رجال و بزرگان شيعه بودند ، رييس آنها همان صحابى بزرگوارى بود كه زهد و عبادت استخوان بندى محكم و عضلات پيچيده او را تحليل برده بود ، او كسى جز « حجر بن عدى كندى » نبود .
براى اينكه او را بهتر بشناسيم ، او همان كسى است كه از فرماندهان لشكر اسلام در فتح شام بود .
اما « معاويه » همهء اين چهارده تن را با شكنجههاى هولناكى به قتل رسانيد ، و سپس مىگفت : « من هر كس را كشتم مىدانم به چه علت كشتم ، جز « حجر بن
أصل الشيعة وأصولها ( آيين ما ) ( فارسى ) — صفحة 302
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٣٠٢